یا حی و یا قیوم

 

سلام ............... اول از همه یه خبر خیلی خوب بدم! من خاله شدم!!! خیلی خوشحالم... حس عجیبیه..... حالا من که خاله ام این حس رو دارم ببینین مامان شدن چه حسی داره!! پریا جون چه حسی داره؟؟؟؟ درسته... پریا... حالا دیگه مادر شده....... عزیزم مبارکت باشه.... انشاالله فرزند خوبی براتون باشه و همیشه سالم و سلامت و شما هم مادر و پدر خوبی برای اون باشید و همیشه بالای سرش .......

 

هرسال نزدیک فصل مدرسه که میشه یاد روزهای مدرسه می افتم... روزهای قشنگ مدرسه... یادش بخیر.. موقعی که دانش آموز بودیم آرزو داشتیم زودتر بزرگ بشیم، درس و مدرسه تموم بشه و راحت بشیم! اما وقتی بزرگ شدیم حسرت اون روزها رو خوردیم ... حسرت دوران زیبا و شاد و پر از خاطرهء درس و کلاس و مدرسه و اون نیمکت ها و...... و همیشه این آهنگ تو گوشمه:

 

آغاز سال نو با شادی و سرور

همراه و همصدا، حرکت به سوی نور

 

هنوز هم دوست دارم روز اول مدرسه رو با این آهنگ شروع کنم... با خودم زمزمه کنم همشاگردی سلام... همشاگردی سلام.......... هنوز دوست دارم روز اول مدرسه با شوق مانتو و   شلوارم رو بپوشم و راهی مدرسه بشم... بعد از 3 ماه دوستهام رو ببینم و معلمهامو..... دلم تنگ شده برای شیطنتهای اون زمان... برای کلاس تعطیل کردنها!!!! برای دوستی ها.... برای اون سادگی ها.... من از دوران مدرسه ام بهترین خاطره ها رو دارم که هیچوقت فراموششون نمی کنم... یادش بخیر واقعا........

 

     می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی ست

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آمیخت

می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد

می شود کیفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید

در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد

من بهار دیگری را دوست می دارم.......

 

جای من خالی ست

جای من در میز سوم، در کنار پنجره خالی ست

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بیست

جای من در زندگی خالی است....................

 

نزدیک خونه ما یه بازارچه موقت زدن، برای فروش لوازم و التحریر و.... بخاطر شروع مدرسه ها.... یه شب رفتیم بازارچه و با وجود اینکه شلوغ بود اما کلی ذوق کردم!! بچه هایی که با پدر مادرهاشون اومده بودن تا برای شروع مدرسه خرید کنن و........ ای کاش همه بچه ها می تونستن این شادی رو تجربه کنن... و ای کاش همه پدر و مادرها می تونستن این شادی رو به بچه هاشون هدیه کنن و غصه نتونستن تو دلهاشون نبود........

 

 

      دانش آموزهای عزیز انشاالله مدرسه خوش بگذره... جای ما رو هم خالی کنید

 

4 تا از دوستهای اول راهنماییم رو از توی اورکات پیدا کردم... 13 سال بود ندیده بودمشون و پیدا کردنشون از جایی مثل اینترنت خیلی برام جالب و لذتبخش بود...... و حالا بعد از سالها دوری وقتی باهاشون هستم احساس می کنم همه این سالها با هم بودیم... خیلی خوبه که انقدر احساس نزدیکی داریم با هم.... قبل از دیدنشون فکر می کردم چطوری هستن و می تونم باهاشون کنار بیام؟ اما بعد از دیدنشون و با هم بودنمون با اون همه صمیمیت احساس خیلی خوبی پیدا کردم و حالا  خیلی خوشحالم..........................

 

عید همگی هم مبارک ....

 

سه‌شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۳ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

يا منتهی الرجايا

 

 

برای پریدن کافیست در من خیره شوی و اگر می خواهی بجهی در من بجو و بایست، زیرا من بال پروازم و پایان نیازم. پر پریدن منم و راز جهیدن منم. امید به خاک نشستگانم و آرزوی فراروندگانم. و من دردم و درمانم. پایان مرگم و آغاز زندگی ام. لکن اگر مرا بشناسی، بیمار می شوی، گرفتار می شوی و در من می میری اما خوشا به حال آنکه در من می میرد زیرا من زندگی ام و مرگ در من راه ندارد...

******

 

جدیدا تو تلویزیون یه برنامه گذاشته که متاسفانه اسمش رو نمی دونم. دیشب خیلی اتفاقی قسمتهاییش رو دیدم ... شاید دیده باشید... تو این برنامه با کسانی که برای لحظات یا دقایقی مرگ رو تجربه کردن مصاحبه شده... و اونها توصیف کردن صحنه هایی رو که دیدن... تصاویری که توصیف می کنن انقدر زیبا و جذابه که آدم دلش می خواد بمیره! تو این برنامه هم با افراد ایرانی و هم خارجی که چنین تجربه ای رو داشتن صحبت شده... خیلی جالبه... همشون تقریبا یک چیز واحد رو تعریف می کنن... یه تونلی که با سرعت غیر قابل تصوری توی اون تونل به سمت بالا کشیده میشن... و با وجودی که اون تونل تاریک هست اما به هیچ وجه این تاریکی آزار دهنده نیست و انتهای تونل یه منبع نور سفید و فوق العاده درخشانی هست که آدم دلش میخواد زودتر بهش برسه... و وقتی به اون نور میرسن انگار باهاش یکی میشن.... و همشون می گفتن احساس آرامش، صلح و لطافت عجیبی داشتن که تو دنیای مادی نمیشه تصور و تعریفش کرد.... و موقعی که به اون نور می رسیدن حس می کردن که خود عشقن... خود آرامش ... خود لطافت..... خیلی برام جالب بود... اون حس و عشقی که توی صحبتهاشون بود و همه اظهار می کردن که دلشون می خواسته همونجا بمونن.... یه کتابی قبلا خونده بودم به اسم «در آغوش نور» یا «به سوی نور» (فکر کنم همون اولی، درست یادم نیست) که نویسنده اش یه خانم خارجی بود به اسم «جین ایدی» که ایشون هم همچین تجربه ای رو داشته و توی اون  کتاب همه رو نوشته... البته نمی دونم مطالب اون کتاب تا چه حدی صحت داره... اما جالبه... دید آدم رو نسبت به مرگ عوض می کنه....اتفاقا تو برنامه دیشب همین خانم جین ایدی هم صحبت کرد... به هرحال برنامه جالبی بود... یه حس خیلی خیلی خوشایند تو آدم ایجاد می کنه..... که باور می کنه زندگی واقعی و لذتبخش در اون دنیاست و این دنیا فقط یه محل گذر و شاید یه برزخه.... مساله جالب دیگه این بود که می گفتن وقتی توی اون محیط بودن هیچ احساس غریبگی نداشتن و احساس می کردن دارن به جایی برمیگردن که ازش اومدن... جایی که سرشاره از آرامش و صلح...

خلاصه که خیلی جالب بود... به قول مولانا:

 

ما ز بالاییم و بالا می رویم

ما ز دریاییم و دریا می رویم

 

ما از آنجا و از اینجا نیستیم

ما ز بیجاییم و بیجا می رویم

 

لا اله اندر پی الا الله است

همچو لا ما هم به الا می رویم

 

قل تعالوا آیتی ست از جذب حق

ما به جذبهء حق تعالی می رویم

 

کشتی نوحیم در طوفان روح

لاجرم بی دست و بی پا می رویم

 

خوانده ای انا الیه راجعون

تا بدانی که کجاها می رویم

 

......................

..............

 

پنجشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸۳ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

يا غفار الذنوب

 

 

 

 

خدای من!

 

کوله بارم اگرچه از توشه راه تهی است، انباشته از توکل که هست.

اگرچه از پنجه های وحوش گناهانم بر چهره ام خون ترس نشسته است. اگرچه دستانم از آنچه کرده است می لرزد و اگرچه موریانه های بیم، استواری پاهایم را سست کرده است، دلم امیدوار رحمت توست و خاطرم جمع لطف تو…

اگرچه خزه گناهانم مرداب دلم را هر لحظه به عفونت عذاب نزدیک می کند، آفتاب اطمینان به تو هنوز در آسمان وجودم می درخشد.

اگر خواب سرد زمستانی گناه، دلم را به انجماد کشیده است، نسیم بهاری اعتماد به لطف تو در آوندهای دلم هیجان تازه آفریده است.

…………

……

 

خدایا!

در زیر بار سنگین گناه، دلخوشیم به دستهای مهربان توست….

 

به پاکی و تنزه زیبایی و جمالت و به روشنایی مقدس ذاتت از تو می خواهم و با تمام وجود رگه های عاطفی لطفت را بهانه می کنم و شاخه های پر بار مهرت را می تکانم که قله ای را که با قلم گمان در صفحه ذهن از بخشش و کرامت تو تصویر کرده ام عینیت و تحقق ببخشی….

 

و من اینک درخت وجود خویش را در مسیر نسیم روح افزای تو قرار داده ام و دهان تشنه گلبرگهای وجودم را رو به باران تو گشوده ام….

 

خدایا!

با من آن کن که تو شایسته آنی از آمرزش و بخشش و رحمت و نه آنکه من سزاوارم آنم از عذاب و مجازات و نقمت، بحق رحمتت ای هرچه جوی لطف از چشمه جود تو………….

 

جمعه ٢٠ شهریور ،۱۳۸۳ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

یا دلیل المتحیرین

 

صد بار گفتمت بلند شو! اما کو گوش شنوا؟ تو زمانی برای خودت کسی بودی… حرفها می زدی… حالا چرا لال شدی؟ چرا کر شدی؟ چرا هیچ چیز را نمی فهمی؟ مثل یک برکه که زمانی آب دارد و ناگهان خشک می شود.. چرا خشک شدی؟ پس آنهمه بر و بیایت کو؟ نه! من خسته شدم از دست تو…  تو آنی نیستی که من دوست می داشتم… بی روح شده ای… تاریک شده ای… دیگر به خودت نمی رسی… با خودت، نه، اصلا با همه غریبه ای… با همه آنچه زمانی داشتی… تقصیر هیچکس نیست… مقصر اصلی خودت هستی… خود خودت…. چرا بلند نمی شوی؟ چرا دوباره شروع نمی کنی؟ چرا انقدر تنبلی می کنی؟ تو چه می دانی که عشق چیست؟ یک زمانی ادعا می کردی، حالا چه شد؟ خودت را باختی… بلند شو… بلند شو و دوباره شروع کن…… بسم الله بگو و برو جلو… راه دراز است…. می توانی اگر بخواهی…. پس بسم الله………….

تو پای در راه بنه، هيچ مپرس

خود راه بگويدت که چون بايد رفت

تصوير تکراريه به خوبی خودتون ببخشيد

شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸۳ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

یا من اسمه دوا و ذکره شفا

 

دیوار کعبه آغوش گشوده است مثل پلک گشوده آسمان، در انتظار طلوع کهکشانی از خوبی، منظومه ای از پاکی و مجموعه ای از روشنی و زیبایی..

دیوار کعبه لبخند می زند به شوق نخستین تبسمی که در خلوت آن شکفته می شود. عشق می وزد و یک دامن بهار به کعبه می بخشد. فرشتگان به طواف، گرد کودکی پرداخته اند که بهانه طواف سیاره ها در مدار منظومه هاست....

کودکی در کعبه چشم می گشاید که با او فتنه می خوابد، ایمان بیدار می شود، رودخانه ها راه گمشده دریا را می یابند. سبزه های پنهان در تاریکزار خاک سر بر می آورند و قطره ها به شوق آسمان از نردبان هوا بالا می روند تا در هیات ابرهای بارور ببارند و خرمی و رویش به خاک هدیه کنند..............

 

میلاد مبارک خورشید عشق بر همگی مبارک......

روز مرد و پدر رو هم به همه آقایون عزیز تبریک میگم... به پدر خودم که فقط خدا می دونه چقدر عاشقشم ..... به همسرم خوبم و پدر همسرم و..... عیدتون مبارک........

 

هر شب به یاد چشم تو این دل چراغان می شود

گویی زمستان دلم از من گریزان می شود

 

دزدانه می بینم چه را؟ مستی چشمان تو را

هر شب نگاه خسته ات، بر در نمایان می شود

 

آهسته می آیی و من مشتاق یک لبخند تو

گویی صدای خنده ات ، آرامش جان می شود

 

امشب دوباره دست من، در جستجوی موی تو

باز از نسیم یاد تو، حالم پریشان می شود.....

دوشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸۳ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

یا ارحم الراحمین

 

سلام....

 اول از همه ولادت امام جواد(ع) رو به همگی تبریک میگم....

دیشب خیلی شب هیجان انگیزی بود.... پر از دلهره و اضطراب و هیجان و.... اما پایانش خیلی شیرین بود... نمی دونم در مورد حسین رضازاده چی بگم... فقط می تونم بگم که فوق العاده است! به قول فردوسی پور چه می کنه این رضا زاده !

خلاصه  دستش درد نکنه که شاهکار کرد............ بالاخره طلسم رو شکست!

 

 

 

چند روز پیش کتاب جدید زویا پیرزاد که اسمش "عادت می کنیم" هست رو خوندم…. نمی دونم چقدر با نوشته های زویا پیرزاد آشنا هستید… من خودم فقط 2 تا کتاب آخرش رو خوندم. "چراغها را من خاموش می کنم" و همین عادت می کنیم… البته با دومی بیشتر ارتباط برقرار کردم…. یه ویژگی اصلی نوشته های پیرزاد اینه که تو داستانهاش معمولا هیچ اتفاق خاصی نمی افته و شرح مقطعی از یک زندگی ست… اما یه ویژگی دیگه هم داره و اونم اینکه خیلی خیلی جزیی گویی می کنه… همه چیز رو با کوچکترین جزییات به تصویر می کشه .. یه جور صحنه سازی می کنه. آدم می تونه صحنه ها رو خیلی راحت تو ذهنش  مجسم کنه…. مثل یه فیلم سینمایی ……راستی توی کتابش در مورد وبلاگها و وبلاگ نویسی هم چیزهایی نوشته و از یکی از وبلاگ های معروف با یه تغییر جزیی تو اسمش نام برده.......

گفتم فیلم سینمایی یاد مهمان مامان افتادم…. یه فیلم فوق العاده ساده و به قول یکی از دوستان فیلمی با یک داستان یک خطی … یه داستان کاملا معمولی که بیننده رو تا آخر با خودش همراه می کنه… با وجود سادگی خیلی خیلی دلچسب و شیرینه…… توی فیلمهای جشنوارهء آخر یکی همین فیلم بود که خیلی خوشم اومد و یکی فیلم شهرزیبا… البته شهرزیبایی که اکران عمومی شد با نسخه جشنواره یکمی فرق داشت… من از نسخه جشنواره بیشتر خوشم اومد…. پایان زیباتری داشت……

 

خوب فعلا با اجازه

 

پنجشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸۳ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: