يا دائم اللطف

 

سلام.....

اين روزها همه جا حال و هواي مدرسه رو داره... ماه مهر، ماه مهربان... چقدر دلم براي اون روزها ، براي مدرسه، براي شيطنت هاي اون دوران... همه و همه تنگ شده..... همه جا بوي مدرسه رو ميده... يادش بخير روز اولي كه رفتم مدرسه... دختر همسايه طبقه بالامون يكسال از من بزرگتر بود... كلاس دوم بود. روز اولي كه مي خواستم برم مدرسه. مامان من رو با اون فرستاد و خودش نيامد... تا وسطهاي راه باهاش رفتم ولي انقدر ترسيده بودم كه از وسط راه برگشتم خونه و با مامانم رفتم مدرسه.... اما خيلي زود با همكلاسيهام انس گرفتم و دوست پيدا كردم... يادش بخير واقعا... سالهاي مدرسه از بهترين سالهاي زندگيم بود... 4 سال آخر رو واقعا دوست دارم... هنوز هم هروقت ياد اون روزها مي افتم اشك تو چشمام جمع ميشه... ياد اون صميميت هاي دوران مدرسه... واي خدايا... چه دوراني بود. تا وقتي كه مدرسه مي رفتيم دائم منتظر بوديم كه اون دوره زودتر بگذره... مي خواستيم زودتر بزرگ بشيم... حالا كه بزرگ شديم........! خيلي دلتنگم... هر سال اول مهر كه ميشه يه احساس خاصي پيدا مي كنم.... هرسال در طول سال تحصيلي دائم به مدرسمون سر ميزدم... گاهي مي رفتم تو جمع بچه ها، دوست داشتم سر كلاسها بنشينم... چقدر دلم مي خواست  بچه هاي كلاسمون يكبار ديگه دور هم جمع بشن مثل همون موقع ها..... اما هركسي رفته دنبال زندگي خودش..... و از اون روزها فقط ياد و خاطراتش مونده..... چقدر دلم براي معلمهام تنگ شده.... براي تك تكشون... حتي اونهايي كه اون زمان دل خوشي هم ازشون نداشتيم.... دلم براي توبيخ ها... امتحانها.... تشويق ها....  براي فوتبال بازي كردنهاي زنگهاي تفريح!!!!! (اعتراف مي كنم كه خيلي خوش مي گذشت وقتي فوتبال بازي مي كرديم!!!!!!! يكمي جامون با آقا پسرها عوض شده بود ظاهرا) خلاصه كه دوران قشنگي بود.... دوستان خوبي كه محصل هستيد. قدر اين روزهاتون رو بدونيد... هرچقدر هم سختي داشته باشه... بعدها فقط خاطرات شيرينش براتون ميمونه....

پارسال بنا به دلايلي دبيرستاني كه توش درس مي خوندم تعطيل شد . روز آخري كه رفتم مدرسه رو ببينم... و خداحافظي كنم... خيلي برام سخت بود.....ديگه نمي تونستم حتي گاه گاهي بهش سر بزنم و معلمهام رو ببينم و خاطراتم رو زنده كنم... به هرحال خاطره شيرين اون دوران براي هميشه تو قلب و ذهنم ثبت شده...

دوستان مدرسه اي، سال نوي تحصيليتون مبارك..............

 

یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٢ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

يا نور النور

جمعه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٢ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

يا نور النور

 

 

از كفر من تا دين تو، راهي به جز ترديد نيست

دلخوش به فانوسم مكن، اينجا مگر خورشيد نيست

 

با حس ويراني بيا، تا بشكند ديوار من

چيزي نگفتن بهتر از تكرار طوطي وار من

 

با عشق آن سوي خطر جايي براي ترس نيست

در انتهاي موعظه ديگر مجال درس نيست

 

كافر اگر عاشق شود بي پرده مومن مي شود

چيزي شبيه معجره با عشق ممكن مي شود

 

 

سلام...

اگر سريال ”مسافري از هند“ رو ديده باشيد حتما دكلمه تيتراژ پايانيش رو هم شنيديد.... اين سريال 2 تا مورد داره كه توجهم رو جلب مي كنه... يكي همين شعر دكلمه كه از دكنر افشين يداللهي هست (آهنگ زيباي سريال شب دهم رو يادتونه؟ شعرش مال ايشون هست) كه خيلي دوستش دارم.... يكي هم سوالهايي كه سيتا، شخصيت هندي فيلم در مورد اسلام و خدا از رامين مي پرسه.... سوالهاش هميشه آدم رو به فكر كردن واميداره... گاهي وقتها جوابهايي كه تو ذهنم براي سوالهاش پيدا مي كنم به نظرم براي راهنمايي كسي كه چيزي از خدا نمي دونه يا اعتقاد نداره، كافي و قانع كننده نيست...... گاهي هم اصلا جوابي براي سوالهاش پيدا نمي كنم...... و اينجاست كه كلي شرمنده ميشم كه مني كه مسلمان هستم و ادعاي ايمان داشتن به دينم رو هم دارم چقدر اطلاعاتم از دينم ناقصه... ماها خيلي از مسائل دينمون رو همونطور كه بهمون گفتن پذيرفتيم و خيلي مواقع به خودمون زحمت نميديم كه راجع بهشون فكر كنيم و تحقيق كنيم..... و اون پذيرفتني كه از روي آگاهي و شناخت باشه چقدر لذتبخش و عميق ميشه......

يادمه چند سال پيش توي يك مجموعه اي.. چند نفر بودن كه بهايي بودن... اينها هيچوقت راجع به دينشون وارد بحث نميشدن تا اينكه يكبار تصميم گرفتن كه حقانيت دينشون رو ثابت كنن.... مسائلي رو مطرح مي كردن كه خيلي جالب بود... مثلا ميومدن از آيه هاي قرآن يا احاديث ائمه ، استفاده مي كردن و با دلايل خاص خودشون  ثابت مي كردن كه دينشون از طرف خداست..... حالا من الان اصلا بحثم حق بودن يا نبودن بهائيت نيست... ميخوام اينو بگم كه اون موقع من تو بحث و مناظره با اونها براي اينكه بهتر بتونم باهاشون بحث كنم خيلي مطالعه كردم و سعي كردم با دليل و منطق باهاشون صحبت كنم... و تو همين مطالعات و... خيلي چيزها ياد گرفتم... خيلي از مسائل رو عميق تر فهميدم و متوجه شدم كه تا اون موقع خيلي چيزها رو نمي دونستم.... و با اينكه در آخر اونها ديگه حاضر به ادامه بحث نشدن، اما من خيلي احساس رضايت داشتم و حس مي كردم حالا چقدر بعضي مسائل برام شيرين و لذتبخش شده..... اون مساله باعث شد كه من اطلاعاتم بيشتر بشه و اين خيلي برام ارزش داشت.....

گاهي وقتها وقتي غير مسلمانهايي كه مسلمان ميشن رو مي بينم حس مي كنم ايمان اونها خيلي بيشتر از خيلي از ماهاست كه مسلمان زاده ايم... اونها تحقيق مي كنن و وقتي به اون اعتقاد واقعي ميرسن با تمام وجودشون به خدا و اسلام ايمان پيدا مي كنن و به دين اسلام مشرف ميشن...گاهي اوقات از خودم خجالت مي كشم.....

چقدر خوبه كه ما كه مسلمان هستيم حداقل در مورد دين خودمون تحقيق كنيم... اونوقته كه پذيرفتن دستورات دينمون برامون لذتبخش ميشه و ايمان و اعتقادمون عميق تر.....

 

توي اين ايام هم من رو فراموش نكنيد.....

 

پنجشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٢ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

يا انيس القلوب

آمده بودند برای خداحافظی... عازم بودند... عازم سفر.. چه سفری..... گفتند تو کاروانشون دو تا جای خالی هست.... شايد من و مامان بتونيم بريم؟ نگاهم به مامان بود.... گفت نه من نمی تونم بيام... با پدرت برو..... وای خدايا! چی می شنيدم!‌ يعنی ميشه؟ يعنی ميشه دوباره.............

بالاخره روز موعود رسيد و ما عازم شديم.... من و پدر... هنوز هم اون شوقی که داشتم رو حس می کنم... عجب حالی بود.... هنوز وقتی فکرشو می کنم دلم می لرزه... وقتی وارد مدينه شديم غروب بود..... (چقدر دلم برای غروبهای بقيع تنگ شده) موقع نماز بود... وای چه جمعيتی... همه داشتن آماده می شدن برای نماز.... می خواستم اول برم بقيع بعد بيام برای نماز اما ديدم نماز داره شروع ميشه پس موندم تا نماز رو بخونم بعد برم ....

چقدر همه صحنه ها واضح بود.....

يک دفعه يه صدايی اومد:

- سارا... سارا جون... نميخوای پاشی؟ بايد بريم کرج.........

چند دقيقه طول کشيد تا فهميدم کجا هستم.... تا فهميدم که اون صحنه ها فقط يه رويا بود.. يه خواب زيبا.... ای وای! کاش بيدار نمی شدم....................................

  • سلام.....اين روزها خيلی از دوستان خوبمون به سفر حج رفتن... خوش به سعادتشون... انشاالله قسمت همه بشه 
  • چند وقت پيش داشتم فکر می کردم امسال عجب سال پر برکتی بود خيلی ها مشرف شدن به حج... خيلی از دوستان تشکيل زندگی مشترک دادن و خلاصه خيلی اتفاقهای خوب.... البته در کنارش اتفاقات بدی هم افتاد اما خوبهاش خيلی زياد بود... خدا رو شکر... انشاالله هميشه برای همه شادی باشه.....
  • از همه دوستانی که اين مدت کم بهشون سر زدم و در ضمن آپديت هم نکرده بودم معذرت ميخوام... کلی گرفتار بودم... اسباب کشی و...... اين اسباب کشی ما هم ماجرايی داشت!!‌ خلاصه شرمنده همتون شدم ....
  • راستی! کسی از ذوق شعری من خبر نداره؟ چند وقتيه گمش کردم!!! مژدگانی ميدم ها! ای بابا انقدر از خودم گله و شکايت دارم که...... بايد دست به کار بشم.....
  • خوب ديگه همين! دوتا گل زيبا هم تقديم به همه شما.......

 

 

شنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٢ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: