یا خالق النور

 

 

 

این دلپذیرترین لبخندی بود که سیمای پیامبر را شکفته تر ساخته بود. پیامبر چشم در چشم دختری که خدایش «کوثر» نامیده بود می خندید و گرمای بوسه هایش را بر دستهای کوچک و پیشانی سپیدش می بخشید...

فاطمه حادثه ای نبود، عصاره رحمت پروردگار، خلاصه عنایت محبوب و والاترین سرمایه هستی بود که اینک در آغوش پدر لبخند می زد و قلب پاک یامبر را از آرامش و شوق و شادی لبریز می ساخت..

فاطمه تنها یک دختر نبود که همسری بزرگ برای علی (ع) ، مادری حسین آفرین و زینب ساز و یاور و تکیه گاهی مطمئن برای رنجهای پیامبر در سالهای کوتاه زیستن بود...

فاطمه هنوز مثل مزارش ناشناخته است. گلگشت در باغ اندیشه بی مرزش و جستجو در بیکرانهء روح زلال و آسمانی اش، گلهای ناپژمردنی معرفت را به ما می بخشد و تشنگی و عطش قلب هایمان را جوابی شفاف و روشن خواهد داد...

ما همیشه و همه جا به فاطمه محتاجیم و شناخت او، تامل در سخنانش و مرور زندگی کوتاه آسمانی اش، دامن دلهایمان را به آسمان پیوند خواهد داد و آینه ای پیش رویمان خواهد نهاد تا خدا را، خود را و خلقت را بهتر و عمیق تر به تماشا بنشینیم...

 

دکتر محمدرضا سنگری

 

سه‌شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٢ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

 يا اسمع السامعين

  • هيچ چيز چون اراده به پرواز، پريدن را آسان نمی کند...

  • گمان می کنی که يادت نبوده ام؟ ياد تو آرام و قرار از دلم می ربايد... هرجا که سخن از توست دلم پر می کشد تا آسمانها... تا منزلگاه تو.... گمان می کنی که يادت نبوده ام؟ تو که شب و روز در خيال من، آرام و بی صدا، نشسته ای.... چه درديست بالاتر از هجر؟!  تو حتما می دانی.. حتما می دانی که جان می دهم برای يک نگاه تو... اما.. من کجا و تو کجا.... من و انتظار يک نگاه تو؟ اما تو که می دانی................

وصال دوستان روزی ما نيست

بخوان حافظ غزلهای فراقی

    

 

یکشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٢ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

یا جمیل الثناء

 

  • عزیز من!

            خوشبختی نامه ای نیست که یکروز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای 

            منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر...

به همین سادگی! به خدا به همین سادگی! اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر.....

خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز فرو نبریم که خود، درمانده از شناختش شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغی باید تا آن را از قله قافی بیاورد...

خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده... و عطری ست باقی که از آغاز تا پایان این راه، همیشه می توان بوییدش.........

 

  • چقدر زیبا بود آن لحظه... آن لحظه که برق عشق از چشمان شما می بارید.... عشق بود و عشق و شوق وصال....  بانوی سپید پوش من! مبارکت باد........ دوستت دارم ... خوشبختی تو آرزوی من است... (به خدا از بچه های وبلاگ نیست!!)

 

  •  

       -     باز بچه شدی؟

       -     خوب مگه بچه شدن بده؟ بچه ها پاکن... صافن... ساده ان... بی ریان... یکرنگن... بازم بگم؟

       -     نه! تو هیچوقت نمیخوای بزرگ بشی...

       -      مم. بچه ها بزرگن اینطور نیست؟ بچه ها خوبن، خوبها هم بزرگن پس بچه ها بزرگن....

       -      اوووووووووووف! بسه دیگه.......

       -      ای کاش من کودک بودم........ خسته ام از دنیای آدم بزرگها.... خسته ام..........  

 

ای کاش من کودک بودم.......

 

 

 

کودکی هایم اتاقی ساده بود

قصه ای، دور اجاقی ساده بود

 

شب که می شد نقشها جان می گرفت

روی سقف ما که طاقی ساده بود

 

می شدم پروانه، خوابم می پرید

خوابهایم اتفاقی ساده بود

 

زندگی دستی پر از پوچی نبود

بازی ما جفت و طاقی ساده بود

 

قهر می کردم به شوق آشتی

عشقهایم اشتیاقی ساده بود

 

ساده بودن عادتی مشکل نبود

سختی نان بود و باقی ساده بود

 

قیصر امین پور

 

 

 

 

 

 

یکشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٢ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

انا لله و انا الیه راجعون

 

سفر گزید از این کوچه باز همنفسی

پرید و رفت بدان سان که مرغی از قفسی

 

کسی که مثل درختان به باغ عادت داشت

شبیه لاله به انبوه  داغ عادت داشت

 

کسی که همنفس موجهای دریا بود

صداقت نفسش در نسیم پیدا بود...

 

و باز حدیث ناتمام گذشتن و رفتن... گذشتن از تن خاکی... رفتن از ناسوت تا ملکوت.....

و باز رفتن و وصال معبود.....

او می رود، آرام و سبکبال تا دیاری که به خدا می رسد......

او همپای فرشتگان می رود تا آسمان.... آسمانی می شود....

پرواز تا اوج...............

 

غم از دست دادن پدر سخت است ... سخت...  مرا هم در غم خود شریک بدانید.........

 

شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٢ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: