يا صاحب الغربا

من مفهومی مشترکم از شقايق و رود

دردمند و غريب


اما - همچنان -


در بستر حادثه جاری...




(از يک دوست)

راستی شب يلدای همه شما مبارک... با محبتتان من رو شرمنده کرديد... انشاا... بتونم جبران کنم... شب خوب و زيبايي داشته باشيد



شنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۱ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا حق

سلام دوستان خوب و مهربانم

بعد از چند روز اومدم ... دلم خيلي تنگ شده بود... ولي خوب خيلي گرفتار بودم و نمي تونستم بيام اينجا... شرمنده همه دوستاني شدم كه برام پيغام گذاشته بودن و من نتونسته بودم جواب محبتهاشون رو بدم(هنوز هم نتونستم) ... به خدا شرمنده همتون هستم. ممنونم كه غريبستان من رو تنها نذاشتيد... همتون رو دوست دارم. چون نمي تونستم تك تك به وبلاگهاي باصفاي شما سر بزنم و جواب بدم، براي همين اينجا نامه نوشتم، كه هم تشكر كنم و هم معذرت خواهي... البته به همه شما سر زدم، آفلاين خوندم وبلاگهاتون رو، اما فرصت نكردم سلامي عرض كنم و محبتهاتون رو جواب بدم. انشاا... به خوبي خودتون مي بخشيد. از همتون التماس دعا دارم...
از زهراي نازنين به خاطر ديروز ممنونم،كلي تو زحمت افتاد، خيلي گله اين زهرا خانم. خوشحالم كه باهاش آشنا شدم. انشاا... خداوند عمر با عزت و سلامتي بهش بده. از پرياي عزيزم هم ممنونم كه باعث شد من با دوستان خوبم آشنا بشم(پريا جون دوستت دارم). از ديدن زينب خانم گل كه خيلي زيبا مي نويسه، پرواي عزيز كه متاسفم كه داره ميره... ، مهربان نازنين كه دوست دارم بيشتر نوشته هاشو بخونم، ياس مهربان كه واقعا خانمه و خيلي دوست داشتني، و هاله عزيز ، خيلي خيلي خوشحال شدم...

و ديگه اينكه، امروز با كلي اميد و آرزو! اومدم ، اما تو يه وبلاگ كه رفتم كلي حالم گرفته شد... كتيبه زخم، كه هميشه از خوندنش لبريز از يه حس غريب مي شدم و نوشته هاشون واقعا مرهمي بود براي زخم هاي من. و اميدوارم كه هرچه زودتر برگردند و دوباره ما رو مهمان نوشته هاي زيباشون كنن. آقا مرتضي ما منتظريم.

خوب ديگه من بايد برم... دعا كنيد خدا همه بيمارها رو شفاي خير بده.........
خدا حافظ و نگهدار همه شما باشه. انشاا... بتونم از خجالتتون دربيام. پاينده باشيد.



چهارشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸۱ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
هو اللطيف

شب جمعه ست... آروم و قرار ندارم.... صداي كويتي پور تو گوشم مي پيچه:

عشق اينجا اوج پيدا مي كند
قطره اينجا كار دريا مي كند
هر كه عاشق پيشه تر بي خويش تر
هر دلي بي خويش تر درويش تر....
در دل من داغ ها از لاله ها
همچو ني در بند بندش ناله ها

مست ميشم.... داغ مي كنم.... حال خودمو نمي فهمم...... هي با خودم تكرار مي كنم .... هركه عاشق پيشه تر بي خويش تر...... باز هم ياد اون صحنه ها مي افتم... بي تاب تر ميشم.... قفل دلم باز ميشه... زخم دلم سرباز مي كنه....ديگه نمي تونم جلوي اشكهامو بگيرم...... سرازير ميشن.... مي بارن..... اي خدا، عاشقم كن، عاشق تر... عاشق تر....
كلمات تو ذهنم بازي جالبي رو شروع مي كنن.......... ميرن و ميان، عشق، عاشق، معشوق...... تكرار ميشن... محو ميشن.... دوباره ميان.... ميشينن كنار هم.... شعر ميشن، اشك ميشن، بارون ميشن.... رو اين دل خسته ام مي بارن.... آخ خدا ! مي خوام پرواز كنم... چشمامو مي بندم، دلمو پرواز ميدم، مي دونم كجا ميشينه...... چه پرواز دلچسبي.............. ميشينه....... مي خونه...... چقدر اين كلمات كوچكن...... چقدر حقيرن................... ولي مرهم دل ميشن.........



ناله امشب قفل دل را باز كرد
عشق آمد، وين دو را همساز كرد

واي من! عشق است و آتش مي زند
«چنگ دل آهنگ دلكش مي زند»

مي برد اين ديده را تا دشت خون
تا ببيند رنگ دنياي جنــــــون

ديده را آهسته بر هم مي نهم
دل را به نجواي شب و غم مي دهم

كوي عشاق است اينجا، خاكيان
شهد خون در جام اين افلاكيان

با من اينجا عشق، بازي مي كند
عقل و دل ، با هم موازي مي كند

نرد عشق اينجا فراوان مي برند
ناز او را با دل و جان مي خرند

تيشهء فرهاد اينجا بي صداست
ناله مجنون نوايي بي نواست

مزد عاشق، عشقبازي با خداست
صد «نيستان تك نوازي با خداست»

عشق اينجا مثل عاشق مي شود
عاشق آخر از تن خود مي رهد

چون كه تن دادش، همه جان مي شود
جان او بي تاب جانان مي شود

چون به اينجا مي رسد مقصود چيست؟
عاشق و معشوق و عشق، هرسه يكيست...........................

22/09/81



جمعه ٢٢ آذر ،۱۳۸۱ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا ارحم الراحمين

سلام....

• چندين سال پيش، وقتي كلاس دوم دبيرستان بودم، از كتابخانه مدرسه كتابي
امانت گرفتم به اسم «عشق سالهاي جنگ» ... عجيب اين كتاب در اون زمان روي من تاثير گذاشت... تاثيري كه هنوزم هم پابرجاست... حالا از روي داستان همان كتاب سريالي ساختند كه به زودي از تلويزيون پخش ميشه... نمي دونم اون تاثيري كه كتاب روي من گذاشت فيلمش هم مي تونه بذاره يا نه؟ بايد منتظر بمونم... من از اين كتاب كلي خاطرات شيرين و قشنگ دارم... عشق سالهاي جنگ........ يعني تصاوير مي تونن اون حسها رو به بيننده منتقل كنن؟ تصاويري كه فقط بازي ميشن......



• تو متن قبلي، آخرش يه مطلبي نوشته بودم در مورد «عشق»، يه توضيحي بدم...
من اون متن رو توي كتابي خوندم به نام «نقاش و قوهاي وحشي» كه داستاني تمثيلي ست در مورد عشق و رسيدن به حقيقت، نويسنده اش هم «كلود كلمان» هست. كتاب بسيار جالبيه... اما اون چند جمله اي كه نوشته بودم از كلود كلمان نبود، از «ا.م.رام الله» بود كه خود رام الله داستاني تمثيلي در مورد عشق داره به اسم «روياي راستين» كه كتابش هم هست، اين كتاب روياي راستين خيلي جالبه... تمثيلي در مورد «وضع زندگاني ما» كه موضوعش «پرندگان مهاجر» هستند و درسهايي كه ما بايد از مهاجرت اونها بياموزيم.... (قابل توجه امير آقا)
اگر فرصت كنم، بعداً قسمتهايي از اين كتاب رو اينجا مي نويسم...



• و اما عشق! امشب داشتم به همون جملاتي كه ذكرشون رفت فكر مي كردم... ياد
منصور حلاج افتادم... اناالحق... اونجا كه عشق و عاشق و معشوق يكي ميشن و نتيجه جمله اي ميشه كه منصور رو بالاي دار مي فرسته.......... حتما جريانش رو مي دونيد...... خيلي زيباست، خيلي.....

نمي دونم شعرهاي منصور رو خونديد يا نه ، سوز و گدازي كه در اشعار منصور هست......



ما جگرسوختگان با غم دلدار خوشيم
سينه مجروح ولي با الم يــار خوشيم
اي حكيم از پي آزادي ما رنجه مشـو
زانكه در داغ غم عشق گرفتار خوشيم


يا:

اين چه داغيست كه از هجر تو بر جان من است
وين چه سوزيست كه در سينه بريــان من است


و....:

گر برود هزار جان، با غم عشــق او خوشم
من كه به عشق زنده ام منت جان چرا كشم



خوب، ببخشيد كه پراكنده گويي كردم و حرفام ربطي به هم نداشتن...
در پناه حق باشيد....
پنجشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۱ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
بسم رب الشهداء و الصديقين

واي كه چه صحنه هايي بود.... شايد جز يك مشت استخوان در لابلاي خاك، چيز ديگري نبود... اما همان يك مشت استخوان بوي عشق مي داد و چه عشقي... يك انسان چقدر مي تواند عاشق باشد و جقدر مي تواند با معشوقش عشقبازي كند!؟ در باورم نمي گنجد.....
مپرس از كس حديث عشق خوبان را
كه اين خود در زبان ما نمي گنجد....
خاك ها را كنار مي زد، ناگهان چيزي توجهش را جلب كرد... يك تكه پارچه، پارچه را برداشت، بوييد، بوسيد... با سرعت بيشتري به كندن زمين مشغول شد... خداي من ! خودش بود، همان كه ساعتها به دنبالش بودند... آرميده بود در زير خاك... هنوز مهر و جانمازش داخل جيب لباس رزمي اش بود... هنوز انگار سجده مي كرد... خاكها را كنار زدند، استخوان جمجمه اش يك طرف، استخوانهاي دست ها و پاها و... كسي كه اين پيكر تكه تكه را از لابلاي خاكها جمع مي كرد چه حالي داشت؟ اگر من جاي او بودم...؟! خداي من!
تمام استخوانها و لوازمش را داخل يك كيشه پارچه اي سفيد ريختند... بردند.... درون تابوت گذاشتند... همسر جوانش را خبر كردند.... آمد و آن لحظه چقدر ديدني و زيبا بود.... كنار تكه هاي پيكر همسر شهيدش زانو زد... اسكلت جمجمه اش را برداشت و دست نوازش بر سرش كشيد.... چند سال بود كه بر سرش دست نكشيده بود؟ چند سال بود كه عطر حضورش را استشمام نكرده بود؟ چند سال بود كه دنبالش مي گشت؟! هرچند سال كه بود، حالا به او رسيده بود... در آغوشش گرفته بود، مي بوييد و بوسيدش... اي واي! چقدر آرام و صبور بود... مدتها بود كه با صبر عجين شده بود... مدتها بود كه انتظار چنين لحظه اي را داشت ... در زير آن ظاهر آرام و صبور چه آتشي زبانه مي كشيد؟! نمي دانم... ولي ديدن آن استخوانها ....... كه روزي چهارستون بدن استوار شهيدش را به دوش مي كشيدند... نه ! من قدرت دركش را ندارم... او خيلي بزرگ است، من كوچكم، پس به اندازه ظرفيتم درك مي كنم....
شهيد ديگري را يافته اند... با همان اوصاف... مادر پيرش را خبر كرده اند... در كيسه پارچه اي سفيد را باز نكرده اند... مادر كيسه را در آغوش مي گيرد... فرزندش خوابيده است... برايش لالايي مي خواند، گوش كن.... حجم استخوانهاي داخل كيسه، شايد از يك نوزاد كمتر است... ببين چطور او را در آغوش گرفته و برايش مي خواند؟ مثل همان وقتها كه نوزادي بيش نبود... مادر در آغوشش مي گرفت و برايش لالايي مي خواند.... حالا ديگر بزرگ شده است، اما باز هم مادر برايش لالايي مي خواند..... او را به دست هيچكس نمي دهد، نكند اذيتش كنند؟ آغوش مادر امن ترين جاست.... چه قلب وسيعي داري مادر و چه روح بزرگي... فرزندت مدتهاست كه در آغوش معشوق آرام گرفته است...

ياد گل
ساده ترين خاطره شيريني ست
كه از ايام شقايق باقي ست....................................

•و سرانجام عاشق در وجود معشوق مي ميرد، اما در معشوق، مرگ راه ندارد. پس عاشق در معشوق متولد مي شود و خود، معشوق مي گردد.معشوق نيز در عاشق، آشكار مي گردد. و عاشق در مي يابد كه معشوق خودش بوده و عاشق حقيقي، همان معشوق بوده. اين گونه است كه عشق و عاشق و معشوق يكي مي شوند، زيرا يكي بوده اند و يكي هستند.
در حضور الهي، اين چنين زندگي كنيد... آنگاه رستگاريد....
(ا.م.رام ا...)

دوشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۱ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا خالق النور

دوستان خوب و مهربانم سلام

عيد سعيد فطر رو به همه شما تبريك ميگم (البته با1 روز تاخير) . طاعات و عبادات همتون قبول درگاه حق باشه...
چقدر دلتنگم... چقدر دلم براي لحظه به لحظه اش تنگ شده! دعاهاي موقع افطار... ربنا... يا علي و يا عظيم.... اللهم لك صمنا.............. و اون لحظه هاي ناب.... (ديشب موقع اذان مغرب هيچكدوم از اين دعاها رو نشيندم )
انشاا... همه شما بهره كافي رو از اين ماه پر بركت برده باشيد و سالهاي سال مهمان اين سفره الهي باشيد... براي من بي نصيب هم دعا كنيد....




•«مي شنوي؟!... اين زمزمه دلتنگ از خيالي دور را؟! »
-نه!
«اين صداي بم محزون، اين كسي كه
چون من غريب، غريبانه بس دلگير مي نالد؟! »
-نمي دانم! شايد از او كه رفت،
از او كه شد و باز نيامد،
از دل مشغولي هاي من و تو مي خواند.
«و شايد از من بي تو سخن ساز مي كند! »
-پس چرا چنين دل خسته، شكسته، بسته؟!
«تو هم اگر مثل او ياد روزهاي تلخ رفته، گرده ات را تا كرده بود
شايد... شايد همين گونه مي خواندي كه او مي خواند
او كه خاكستر خاطره ها را بر هم مي زند
او كه از قشنگ ترين، بهترين لحظه هاي از دست رفته
صد سينه سخن دارد...
او كه خوانده و مي خواند:

آه! اي زيبــــــاتـــــرين
بي تو خاكسترم، بي تو اي دوســــــت...........


م.آزاد


شنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸۱ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا خير الذاكرين

سلام...

باز هم يه روز ابري ديگه، ابرهاي خاكستري كه منتظرن تا بغضشون بتركه و اشكهاشون جاري بشه... واي باران، باران... (پريا جان ممنون)
گشت و گذار امروزم تو وبلاگهاي باصفاي دوستان چنان دلم رو لرزوند كه جاتون خالي، بدجوري داره تاپ تاپ مي كنه! يه حس عجيب دارم، انگار دل من هم ميخواد بباره...
واي! 27 روز از ماه مهماني گذشت... چقدر دلم گرفته... 1 ماه فرصت داشتم كه خودمو پيدا كنم، ولي هيچ كاري نكردم، حالا كه به آخر رسيده تازه يادم افتاده... !
ولي قربون خدا برم كه انقدر مهربونه، يك ماه ما رو سر سفره اش مهمان كرد، بي حساب بهمون بخشيد... دلهامون رو با نور عشقش روشن كرد، الهي اين نور تا هميشه در دلهامون بمونه و فقط مختص اين يك ماه نباشه... اي كاش بتونيم هميشه رمضاني باشيم‌! شما كه هستيد، مي دونم. براي اين دوست كوچك و سراپا تقصيرتون هم دعا كنيد...

«الهي ! در سر گريستني دارم دراز، ندانم ز حسرت گريم يا از ناز.
گريستن از حسرت بهر يتيم و گريستن شمع بهر ناز، از ناز گريستن چون بود، اين قصه ايست دراز.
الهي يك چند به ياد تو نازيدم، اينم بس كه صحبت تو ارزيدم.
الهي نه جز از ياد تو دل است و نه جز از يافت تو جان، پس بيدل و بيجان كي توان؟
الهي ياد تو در ميان دل و زبان است و مهر تو در ميان سر و جان.
الهي اداي شكر تو را هيچ زبان نيست و درياي فضل تو را هيچ كران نيست و سر حقيقت تو بر هيچكس عيان نيست، هدايت كن بر ما رهي كه بهتر از آن نيست.

يارب ز ره راســـت نشاني خواهم
از بادهء آب و خاك جــاني خواهم
از نعمت خود چو بهره مندم كردي
در شــــكرگزاريت زبـاني خواهم ......................»



•دوباره رفتم سراغ دفترچه قديمي... خدايا! قبولم كن!


«الهي به عشاق ديوانه ات
به مجنون صفاتان فرزانه ات»

به زخم دل بي كسان غمين
به خون دل عاشقان حزين

به آن آتش حفته در جان من
به آن درد ناكرده درمان من

به آن نيزه اي كز دو چشم نگار
نشاندي به دل اندرين شام تار

به آن چشم گريان كه در راه دوست
چنان اشك ريزد، چو مي در سبوست

به آن خسته مانده در ره قسم
به آن پرتو خفته در مه قسم

به آن دل كه درمانده و زار توست
به آن كس كه هردم گرفتار توست

به چشمي كه دائم به غم بنگرد
به دردي كه بي شك به دل ره برد

به آن باده خورده از دست دوست
به آن بي پناهي كه خود مست اوست

به آن نغمه پرداز عاشق ترين
به خون دل آن شقايق ترين

به آن رفته اندر ره كوي يار
به آن كس كه شد مرد اين كارزار

به شوق دل آن نكو رهروان
به اشك من خسته و ناتوان

«كه در كوي وصلت مرا راه ده»
دلي روشن و قلبي آگاه ده.....

• قسمتهاي داخل «»‌از الهي نامه مرحوم مهدي الهي قمشه اي ست.


التماس دعا
سه‌شنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸۱ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا انيس من لا انيس له

«دلم گرفته آن قدر كه بغض ناتوان شده»
نگاه سادهء دلم دوباره خون فشان شده
زبان چون شراره ام پر از ترانه هاي توست
دل پر از بهانه ام، كوير بي نشان شده
همه نشانه هاي تو، بهار جاودان من
دوباره ناله هاي من، نواي عاشقان شده

سلام...
ليلا! گفتي بنويسم. گفتي دلتنگي بد درديه! و گفتم كه دست و دلم به نوشتن نميره. ولي الان احساس مي كنم كه دلم چقدر هواي نوشتن كرده! شايد سبك بشم، نه؟
نوشتن هم چيز عجيبيه! يك موقع مي بيني بدون اينكه بفهمي، تند و تند مي نويسي، يك موقع هم مي خواهي اما نمي توني بنويسي... درست مثل الان. شايد هم نمي دونم چي بنويسم. شايد هم بعضي چيزها رو نميشه نوشت، نه؟ يا اينكه من توانش رو ندارم... مي دوني ليلا! از نوشتن هم مي ترسم. گاهي وقتها عجيب آرومم مي كنه ولي گاهي وقتها هم حسابي حالم رو خراب مي كنه! ليلا ! خيلي سخته كه احساس كني يه تيكه از وجودت گم شده... يه تيكه اي كه روزي، همه چيزت بوده! تو مي دوني من چي ميگم... مي دوني چه جور حسيه، وقتي كه تو كوچه پس كوچه هاي شهرت، دنبال گم شده ات مي گردي ولي پيداش نمي كني.... تنها جايي كه مي توني پيداش كني، كوچه هاي خاطره است... بهت گفتم هوايي شدم... هوايي! باور كن ليلا خودم هم نمي دونم چي دارم ميگم. فقط كلمه ها رو كنار هم مي چينم، بعد هم نگاهشون مي كنم... شايد هر كلمه سر جاي خودش باشه، شايد هم بعضي هاشون يكم جاهاشون اشتباه شده باشه. بيخيالش ميشم! اشكالي كه نداره؟ حالم خوش نيست. ولش كن. ننويسم بهتره... مي بيني؟ اينم از اين!
راستي! استاد گفته بودند كه دليل نميشه جاي شعر خالي باشه... وقتي به كتيبه شان سر زدم، ياد قديمها افتادم، يادش بخير. روزهايي كه واقعا از نوشتن مي ترسيدم... مي نوشتم ولي فقط براي دل خودم، حتي الان كه سوادم يه هوايي بيشتر شده، وقتي نوشته هاي قديمي رو نگاه مي كنم، گاهي تصميم مي گيرم تصحيحشان كنم، اما پشت هركدامشان يك دنيا خاطره ست و حال و هواهايي كه در زمان خودش دوست داشتني بوده... و حيفم مياد دست توشون ببرم! (مثل همون شعر اول متن)
بعضي هاشون رو خيلي دوست دارم. خيلي ضعيفن (مثل حالا!) اما برام خاطره انگيزن:

چراغ عاطفه در دست...
آسمان بي ستاره در پيش...
قصيده مهرباني را با غزل چشمان تو آغاز كردم
و شكوفه زار عشق را با غنچه نگاه تو سرشار زيبايي يافتم
آفتاب معرفت را به دستان بي پناه من بسپار
تا در رويش لطيف كلام
عشق را به هزار زبان بسرايم.....................

ديگه بسه ليلا. خيلي خسته ام. خدا هم امروز حسابي به حال خودم رهام كرده. خدايا! حتي يك لحظه مرا به خودم وانگذار...

التماس دعا
شنبه ٩ آذر ،۱۳۸۱ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا خير الناصرين

مي خواهم از جواني تو حرف بزنم. تو از نسل چندم حماسه اي؟ تو چندين سال فرياد در گلو مانده اي؟ تو چندين باغ پرنده پرپري؟
مي خواهم از جواني تو حرف بزنم. جواني تو كه در حماسه قد مي كشد. زير رگبار گلوله متولد مي شود. عاشق مي شود و گاهي... مي ميرد. جواني تو كه در مبارزه خسته نيست. جواني تو كه با جرئت است... كه بي نهايت است... كه تنهاست.
من هم مثل تو بوي باروت را مي شناسم. سكوت بي جواب قرن را مي شناسم. نسل من، يك پشت آن طرف تر به جنگ مي رسد. نسل من با جنگ بيگانه نيست. با روزهاي آتش و عطش بيگانه نيست. با فصل برگ و تگرگ بيگانه نيست. من هم مثل تو از نسل حماسه ام از نسل فريادم. نسل سوم يك انقلابم.
مي دانم ارزش يك سنگ در برابر گلوله چقدر است. حتي مي دانم وقتي وجودت را مثل مين پيش دشمن جا مي گذاري، وقتي از تمام خودت مي گذري تا ذره اي از دشمن را نابود كني، چقدر بي نهايتي!
آرزوهايت را مي دانم. گنجشگي نوي سينه ات پر پر مي زند به هواي پريدن! بي هراس سنگ! بي هراس زخمي كه در تير وكمان او را نشانه رفته است.
آرزوهايت را مي دانم. دانه گندمي براي روييدن! بي هراس داس ها وملخ هايي كه زمين تو را سهم خودشان مي دانند.
آرزوهايت را مي دانم، سرزمين مادري ات، مسجدالاقصي.
در روزگار بي تفاوتي من از سرنوشت متفاوت تو حرف مي زنم. من از تفاوت تو با تمام جهان حرف مي زنم. سنگي كه در دست هاي توست، بايد سكوت جهان را بشكند. بغضي كه در نگاه توست بايد آرامش عالم را بشكند. سكوت و آرامش مرا مي شكند، اما دنيا را... نمي دانم.
......................
..............................
من به روزهاي بي دلهره ات دلبسته ام. روزهايي كه هيچ تفنگي راه تو را براي رفتن به خانه ات سد نكند. روزهايي كه بدون هيچ هراسي به يكديگر لبخند بزنيد... روزهايي كه آفتابش تو را به ياد مشت گره كرده نيندازد. روزهايي كه دور نيست ]انشاا...[ اين را برق چشمهايت مي گويد. وقتي كه از پشت چهره نقاب زده به من نگاه مي كني و من از خودم مي پرسم: جواني تو شبيه جواني هيچكس نيست؟ جواني تو شبيه جواني همه است؟ گوش مي دهم: فرياد تو جواب من است...
مبارزه تا كي؟ تا كجا؟ مهم نيست. هدف بالا و بلند آن سوتر از من و تو ايستاده است. مهم نيست حتي اگر به پاي مبارزه پير شوي. مهم نيست باشي يا نباشي تا نتيجه معلوم شود. تو در هر نقطه از اين حركت كه ايستاده باشي، يك قطره از آبشار بلندي كه بي مهابا فرود مي آيد تا رهسپار باشد. يك قطره از يك آبشار بودن يعني يك نقطه از حركت يعني سهم بزرگي از رفتن، بي تفاوت نبودن، تسليم نشدن، يعني سهم بزرگي از يك حماسه!
من به سرنوشت تو دلبسته ام. مي دانم هيچ فريادي بي جواب نمي ماند. مي دانم حتي اگر جهان مثل كوهي سرد و بي تفاوت باشد بالاخره صداي تو را بي جواب نمي گذارد. صداي تو، مشت تو، خشم تو جهان را به سرانجام روشني مي رساند. سرانجام روشني كه مطمئنم فرا مي رسد. ما با قرارهاي نگفتهء هم آشناييم، خوب مي دانيم قرار است چه اتفاقي بيفتد. معني انتفاضه را مي دانيم.


توي روزنامه خوندم، متن بالا رو ميگم. حتي نمي دونم اسم نويسنده اش چيست. اما به دلم نشست، گفتم شايد بر دلهاي شما هم بنشيند...(كمي خلاصه كردم)

راستي رمضان هم رو به پايان است، رسيدن به پايان چقدر سخت است بي آنكه بداني با شروعي ديگر باز هم هستي يا نه؟ اين آخرين رمضان عمرم بود يا باز هم طعم خوشش را خواهم چشيد؟ چند روزي بيشتر فرصت نيست، توشه اي برداشتيم؟! من كه لياقت نداشتم... و در روزهاي پاياني حسرتش برايم مانده است!!

حرفهاي ما هنوز ناتمام...
تا نگاه مي كني:
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي!
پيش از آن كه باخبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود
آي...
اي دريغ و حسرت هميشگي!
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود!
(قيصر امين پور)


جمعه ۸ آذر ،۱۳۸۱ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا كثير الوفا

اين دل سوخته امشب چه صفايي دارد
وز غم عشق عجب شور و نوايي دارد
دل پر درد مرا يار به خود مي خواند
واي كه اين سينه عجب حال و هوايي دارد



از همه التماس دعا دارم.... پرواز زيبايي داشته باشيد تا ملكوت خدا...

امشب آخرين شبيه كه نفس «علي» همه جا رو عطرآگين مي كنه... امشب علي فقط خدا رو مي بينه و بعد «محمد» و «فاطمه» كه در انتظارشن... واي امشب تو خونه علي چه خبره.... آخ! خورشيد خاموش ميشه.... خدايا! امروز آسمون هم باريد.......


صبر كن عشق زمينگير شود، بعد برو
يا دل از ديدن تو سير شود، بعد برو.......................................
سه‌شنبه ٥ آذر ،۱۳۸۱ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا غياث المستغيثين

شعاع درد مرا ضرب در عذاب كنيد
مگر مساحت رنج مرا حساب كنيد!
محيط تنگ دلم را شكسته رسم كنيد
خطوط منحني خنده را خراب كنيد
بلاغت غم من انتشار خواهد يافت
اگر كه متن سكوت مرا كتاب كنيد...

خواستم بنويسم، از عشق، از دلتنگي، از دردهايي كه مثل آبله هاي چركين تمام دلم را تصرف كرده اند و هر از گاهي سر باز مي كنند و تمام وجودم بوي عفونتشان را احساس مي كند!
مي خواستم بنويسم، از خستگي، اما ديدم كه اينها بهانه است،
گفتن از درد
از آن نگاه سرد...
گفتن از خستگي... همه اينها بهانه است، بهانه براي خالي كردن عقده هاي دل...
اين همه بهانه براي گريستن، براي فرياد زدن، ولي چه سود؟ فريادها در دلم مدفون شده اند و ديريست كه «با سكوت، تراژدي مرگ همه فريادها را تجربه كرده ام»!
اين روزها به همه چيز يك جور ديگر نگاه مي كنم، به قول سهراب «چشمها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد...» وقتي هنگام غروب خورشيد به آسمان زل مي زنم و مسحور از آنهمه زيبايي (كه هر نگاه، مثل نخستين نگاه است، با همان لرزش پشت... و انديشيدن به عظمت خالق همه زيبايي ها) با خودم ميگويم: اگر فردا خورشيد طلوع نكرد چه؟ و از اين فكر چنان وحشتزده مي شوم كه انگار قرار است اين آخرين غروب باشد!
اين روزها ، هرچند كه ظاهرم عادي ست ، اما كمي گيجم! گيج تر از هميشه، مبهوتم از بازيهاي روزگار و شگفت زده از تپيدن دلها به جرم عشق! انگار دوباره زاده شده ام، چشمانم همه چيز را طور ديگري مي بيند و دلم طور ديگري مي فهمد، يك جورهايي فلسفه «بودن» و «زيستن» تمام روحم را تسخير كرده و اينكه اين نعمت عظيم را چگونه تباه مي كنيم!(شايد هم مي كنم)
تراوشات ذهني ام آنقدر پراكنده اند كه با هيچ ترفندي نمي توانم مرتب كنار هم بچينمشان و نتيجه دلخواهم را بگيرم!
اما بيش از همه «درد» است كه گرفتارم كرده... درد آنهايي كه از اين زندگي فقط «نداري» اش را چشيده اند، درد همانها كه با همه نداري، عزت نفسشان آدم را متحير مي كند، درد كساني كه دلشان براي ديگراني مي تپد كه از همه چيز محرومند... كودكاني كه ............... حتي درد كساني كه از شدت بي دردي، هيچ كس جز خودشان را نمي بينند، و درد اينها، دردناكتر از ديگران است!!!
«درد» مقوله اي كه عجيب ذهنم را بهم ريخته... و وقتي به دردهاي اين مردمان فكر مي كنم احساس مي كنم كه دردهاي من چقدر كوچكند و حقير... اما مرا از درد گريزي نيست... اين «دردهاي نگفتني، دردهاي نهفتني»............!!

التماس دعا

یکشنبه ۳ آذر ،۱۳۸۱ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا رب العالمين

از عمق ناپيداي مظلوميت ما، صدايي آمدنت را وعده مي داد.
صدا را، عدل خداوندي صلابت مي بخشيد و مهر رباني گرما مي داد. و ما هرچه استقامت، از اين صدا گرفتيم و هرچه تحمل، از اين نوا دريافتيم.
در زير سهمگين ترين پنجه هاي شكنجه تاب مي آورديم كه شكنج زلف تو را مي ديديم. در كشاكش تازيانه ها و چكاچك شمشيرها، برق نگاه تو تابمان مي داد و صداي گامهاي آمدنت توانمان مي بخشيد.
رايحه ات كه مژده حضور تو را بر دوش مي كشيد مرهمي بر زخمهاي نو به نومان بود و جبر جانهاي شكسته مان. دردها همه از آن رو تاب آوردني بود كه تو آمدني بودي.
تحمل شدائد از آن رو شدني بود كه ظهورت شدني بود و به تحقق پيوستي.
انگار تخم صبر بوديم كه در خاك انتظار تاب مي آورديم تا در هرم خورشيد تو به بال و پر بنشينيم.
سنگيني بار انتظار بر پشت ما، سنگيني يك سال و دو سال نيست. سنگيني يك قرن و دو قرن نيست. حتي از زمان توديع يازدهمين خورشيد نيست.
تاريخ انتظار و شكيبايي ما به آن ظلم كه در عاشورا بر ما رفته است بر مي گردد، به آن تيرها كه از كمان قساوت برخاست و بر گلوي مظلوميت نشست، به آن سم اسبهاي كفر كه ابدان مطهر توحيد را مشبك كرد. به آن جنايتي كه دست و پاي مردانگي را بريد.
از آن زمان تا كنون ما به آب حيات انتظار زنده ايم، انتظار ظهور منتقم خون حسين.
تاريخ استقامت ما از آن زمان هم دورتر مي رود، از عاشورا مي گذرد و به بعثت پيامبر اكرم مي رسد. هم او در مقابل همه جهل و ظلم و كفر و شرك و عناد و فسادي كه جهان آن زمان ما را پوشانده بود وعده مي فرمود كه كسي خواهد آمد. نامش نام من، كنيه اش كنيه من، لقبش لقب من، دوازدهمين وصي من خواهد بود و جهان را از توحيد و عدل و عشق و داد پر خواهد فرمود.
اما تاريخ صبر و انتظار ما به دورترها برمي گردد، به مظلوميت و تنهايي عيسي، به غربت موسي، به استقامت نوح، و از همه اينها گذر مي كند تا به مظلوميت هابيل مي رسد.
انتظار و بردباري ما را وسعتي است از هابيل تاكنون و تا برخاستن فرياد جبرئيل در آسمان و آوردن مژده ظهور امام زمان.
آري و در آن زمان هستي حيات خواهد يافت، عشق پر و بال خواهد گشود و در رگهاي خشكيده علم، خون تازه خواهد دويد. پشت هيولاي ظلم و جهل با خاك، انس جاودان خواهد گرفت، شيطان خلع سلاح خواهد شد، انسان بر مركب رشد خواهد نشست و عروج را زمزمه خواهد كرد.


سيد مهدي شجاعي
جمعه ۱ آذر ،۱۳۸۱ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: