يا امان الخائفين

باز به دل زخمـهء خـون مي زني
حال مرا رنگ جنــون مي زني

باز بيــا، آتـش دل آب شد
آب دلـم باز چو مــرداب شد

عشق چرا دست مرا مي كشد؟
نفس مگر طعم خوشش مي چشد؟

واي اگر باز من عاشق شوم!
همسفر داغ شقايق شوم !

اين دل اگر باز هوايي شود؟
مست از آن عشق خدايي شود؟

چشم تو اي واي چه ها مي كند!
درد مرا خوب دوا مي كند !

باز زمين بوي تو را مي دهد
نبض زمان با نفست مي زند

دوش كسي ماه مرا ديده است؟
بوسه از آن لعل لبش چيده است؟

...
.....
.........
28/8/81

بازم ماه شب چهارده و بيقراري... عجب حالي دارم امشب، بي تاب تر از هميشه، مست تر از هرشب... «حالي ست مرا كه نام آن شيدايي ست...» ، واي از اين شيدايي...

التماس دعا
سه‌شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۱ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا غياث المستغيثين

سلام

دو روزي مسافر شهر خاطره هام بودم... از دوستان عزيز و مهرباني كه تو اين دو روز برام پيغام گذاشتن اما جوابي دريافت نكردن حسابي معذرت ميخوام. اين دو روز مهمون همشهريهاي قديمم بودم و دسترسي به اينترنت و وبلاگ و... نداشتم. شرمنده ام كرديد و اميدوارم يه روزي بتونم كمي از محبتهاتون رو جبران كنم... دلم براي همتون تنگ شده بود... انگار منم معتاد شدم، البته مي ارزه! چون دوستاي به اين خوبي پيدا كردم، دوستايي كه باعث آرامش و دلگرميم هستن. انشاا... خدا همتون رو حفظ كنه و بهتون سلامتي و سعادت عطا كنه... همتون رو دوست دارم و التماس دعا دارم... دم افطار فراموشم نكنيد......


باران بهانه است
چشمان من
براي باريدن
اشك را به استعاره گرفته اند...!!

خواهر كوچيكتون سارا

دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸۱ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا خير الناصرين

تقديم به او كه تا اوج قله هاي بلند ايمان پرواز كرد و با پرواز عاشقانه اش، عشق را به من آموخت...
او كه خود سبز بود و در بهاري سبز، پر كشيد و به افلاك رسيد...
او كه سبزترين خاطرهء ذهن من است...
و تقديم به تمام عاشقان گلگون كفني كه جام وصل را نوشيدند... روحشان شاد و راهشان مستدام باد...

ديدم كه خندان مي رود، خندان و شادان مي رود
با هر قدم در آســـــــمان، تا اوج ايمــــــان مي رود

تا خود ببيند روي او، مهــــمان شود در كـــــوي او
گاهي به سر،گاهي به پا،گه با دل و جان مي رود

در آسمان ديدم عجـب! خورشيد پنهان مي شود
وز شرم روي چون مهـش، افتان و خيزان مي رود

در لحظهء ديــــــدار جـــــان، مانند مـــه در آسمان
تنــــها و يكه از جهان، بي يـــــار و يــاران مي رود

ديدم كه بي نام و نشـان، فارغ ز هر كون و مكان
بگرفته دل از ديگـــران، تا كــــوي جـانــان مي رود

نوشيده از جام وصــــــــال، اندر هـــــــواي كردگار
سرخوش ز وصل يار خود،مست وغزلخوان ميرود

ديدي «ستايش» كان نگار، آهسته اما بيقــــرار
دلــــداده از سوداي يـــار، آخر به رضوان مي رود


سارا (ستايش)

۳۰/۲/۸۱
شنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۱ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا حبيب الاتقيا

چه كسي مي داند جنگ چيست؟ چه كسي مي داند فرود يك خمپاره قلب چند نفر را مي درد؟ چه كسي مي داند هر سوت خمپاره فردا به قطره اشكي بدل خواهد شد و اين اشك جگرهايي را خواهد سوزاند؟
كيست كه بداند جنگ يعني سوختن، ويران شدن. آرامش مادري كه فرزندش را همين الان با لالايي گرمش در آغوش خود خوابانيده، نوري، صدايي، ريزش سقف خانه و سرد شدن تن گرم كودك در قامت خميدهء مادر؟
كيست كه بداند جنگ يعني ستم، يعني آتش، يعني خونين شدن خرمشهر، يعني سرخ شدن جامه اي و سياه شدن جامه اي ديگر، يعني گريز به هرجا، هرجا كه اينجا نباشد. يعني اضطراب كه كودكم كجاست؟ جوانم كجاست؟ دخترم چه شد؟
به كدام گوشه تهران نشسته اي؟ كدام دختر دانشجويي – كه حتي حوصله ندارد عكسهاي جنگ را ببيند و اخبار آن را بشنود – دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گلهاي ناز، آن اسوه هاي عفاف كه هركدام در پس رنجهاي بيكران صحرانشيني و بيابانگردي آرزوهاي سالهاي بعد را در دل مي پروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حيا را بفهمد، كه بيشرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده، به رسم اجدادشان به گور سپردند.
كدام پسر دانشجويي مي داند هويزه كجاست؟ چه كسي در آن كشته شده و در آنجا دفن گرديده؟ چگونه بفهمد تانكها هويزه را با 120 اسوه از بهترين خوبان، له كردند! اصلا چه مي داند تانك چيست؟ و چگونه سري زير شنيهاي آن له مي شود؟ آيا مي توانيد اين مساله را حل كنيد؟ گلوله اي از لوله دوشكا با سرعت اوليه خود از فاصله 100 متري شليك مي شود و در مبدا به حلقومي اصابت نموده و آن را سوراخ كرده، گذر مي كند. معلوم نماييد سر كجا افتاده است، كدام زن صيحه مي كشد، كدام پيراهن سياه مي شود. كدام خواهر بي برادر مي شود، آسمان كدام شهر سرخ مي شود، كدام گريبان پاره مي شود، كدام چهره چنگ مي خورد، كدام كودك در انزوا و خلوت خويش اشك مي ريزد؟
يا اين مساله را كه هواپيمايي با يك و نيم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متري سطح زمين، ماشين لندكروزي را كه با سرعت در جاده مهران – دهلران حركت مي كند، مورد اصابت موشك قرار مي دهد. اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود، معلوم كنيد كدام تن مي سوزد، كدام سر مي پرد، چگونه بايد اجساد را از درون اين آهن پارهء له شده بيرون كشيد، چگونه بايد آنها را غسل داد؟!

دل نوشته هاي شهيد احمدرضا احدي (با تلخيص!)

چهارشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸۱ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا حبيب القلوب

دوسـتـت دارم و اين جرم من دلخون است
پس مپرسيد كه اين ديده چرا جيحون است
...........

تو را مي شناسم! پيش از اينها در جايي ديده بودمت! پيش از اينها گويي تو در درونم شكفتي! آري! من و تو يك كلمه شديم. يك كلمه به ظاهر كوچك، اما....
مي شناسمت! از كدامين سو آمدي كه بي هيچ كلامي در دل خسته من راه يافتي؟
چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ با كدامين كلمه كوچك؟ مي خواستم كودك شويم. مي خواستم «بي خبر، به خواب هفت سالگي» برگرديم. مي تواني؟؟؟
چگونه تو را تعريف كنم؟ چگونه بگويم كه تو كه هستي؟ چگونه بگويم؟ كه من خودم را پيشتر از تو گم كرده ام! آري من خودم را گم كرده ام، پيش از اينها، در جايي دور! در پرواز شاد پروانه ها شايد. در گريه بي صبرانه ابر بهار گويي... من در غربت يك نگاه گم شدم!
تو هيچ نمي داني! نمي داني چه سخت است احساس تنهايي، وقتي كه اطرافت را آدمهاي گوناگون، كه مي شناسيشان، اما انگار نمي شناسي، در برگرفته اند اما باز تو تنهايي! نمي داني چه سخت است كه ميان دو احساس سردرگم باشي. نمي داني عاشقي يا مي خواهي عاشق باشي؟ تو مي داني عشق يعني چه؟
چه سخت است كه بخواهي فراموش كني، اما انگار گمشده اي داري و مي خواهي پيدايش كني! هم مي خواهي فراموش كني، هم مي خواهي پيدا كني! عجيب است نه؟؟؟! تو گمشدهء مرا مي شناسي؟
مي داني؟ مي خواهم بروم كنار يك تنهايي ساده و بي تكلف بنشينم و بي خبر از همهمهء جهان، سكوت را فرياد كنم! مي آيي كنارم؟ صداي سكوتت را دوست دارم! مي خواهم در يك تبسم آرامت غوطه ور شوم ! مي خواهم نگاهت را كه چون گهواره اي، آرامش كودكي را برايم به ارمغان مي آورد با تمام وجود بنگرم.
مي خواهم هميشه داشته باشمت! مگر نگفتي كاش ميشد مثل دو كلمه كنار هم قرار بگيريم و... خوب! من يك كلمه هستم، در كنار تو قرار مي گيرم و كلمه اي زيباتر بنا مي شود، مي شويم «ما»‌و پنهان از طعنه هاي سخت آدم نماها به شوق كودكي برمي گرديم. كودكي، به معناي كوچكي نيست! من و تو بزرگ مي شويم اما در پاكي و بي آلايشي كودكي!
دستم را مي گيري؟ با دستان مهربانت، به دل خسته ام پلي بزن تا عطر آشناي حضورت باران را به خاطرم بياورد.
نترس! دستم را بگير و مرا با خود، به مهماني بوسه هاي لطيف كودكي ببر. ديگر برويم! دارد دير مي شود !

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
يادته؟ يادته اين متنو كي برات نوشتم؟ يادته قول دادي كه هيچوقت تنهام نذاري؟ اما تنهام گذاشتي. منو به غربت يك ترانه سپردي و رفتي. چرا؟ مگه قرار نبود هميشه با هم باشيم؟ مگه قرار نبود پناه گريه هاي من باشي؟ مي دونم. اينطوري نگاهم نكن. دست خودت نبود. تقدير اينطوري بود. پس من چي؟؟؟ چرا من هنوز انتظار مي كشم؟ تو رفتي. ديگه هم برنمي گردي. پس اين انتظار براي چيه؟ باور كن خيلي خسته ام. نمي دونم اصلا مي فهمي من چي ميگم يا

نه؟ مي فهمي خستگي يعني چي يا نه؟ مي فهمي معني انتظار چيه يا نه؟ نمي دونم. نمي دونم... ولي اگه اينا رو مي فهمي برام دعا كن.

مي دونم همش خواست خدا بود. يه آزمايش بزرگ، يه امتحان سخت. خدا مي خواد به خودم بفهمونه كه چقدر ظرفيت دارم. چقدر توكل دارم. ايمانم چه اندازه ست؟ آره. مطمئناً ‌همينه. چقدر از چنين آزمايشي مي ترسيدم. نمي دونم، نمي دونم مي تونم سربلند ازش بيرون بيام يا نه؟ برام دعا مي كني؟ تو كه منو تنها گذاشتي. لااقل اين يكي رو ازم دريغ نكن كه سخت محتاجم...

چهارشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸۱ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا نور النور

دوستان خوبم سلام
خسته نباشيد. امروز دهمين نمايشگاه بين المللي قرآن كار خودش رو شروع كرد، منم از اولين فرصت استفاده كردم و صبح اول صبحي رفتم نمايشگاه. هنوز بعضي از قسمتها رو كامل درست نكرده بودن و مشغول كار بودن (يكي نيست بگه آخه دختر مگه دنبالت كرده بودن؟!) خلاصه اين دفعه به نظرم اومد با سالهاي قبل يكمي فرق داشت. بخش كامپيوترش كوچكتر شده بود و قسمتهاي هنري بيشتر. وااااااااااااي جاتون خالي، چه تابلو فرشهايي! پيشنهاد مي كنم اگر رفتيد، قسمت تابلو فرش ها رو حتما حتما ببينيد. به نظر من كه خيلي زيبا بودن. و بعضي هاش باور نكردني !!‌خيلي جالب بود. قسمتهاي هنري ديگه اش (منبت كاري، كار روي شيشه و نقاشي خط و....) هم خيلي خوب بودن، در كل امسال هنري تر از سالهاي قبل بود. ديگه كم كم داشت ميشد نمايشگاه كامپيوتر اما انگار امسال به دادش رسيدن! بخش كامپيوترش هم اونقدري كه من ديدم چيز تازه اي نداشت يا اگه داشت كم بود. اكثراً‌ تكراري بودن. البته من بخش كامپيوتر رو زياد دقت نكردم شايد چيزاي جديدتري هم بوده و من متوجه نشدم. به هرحال در كل بد نبود. اونجا خوبيش اينه كه آدم هر قسمتش كه ميره صوت قرآن و دعا و نوحه و... مي شنوه لااقل دلش باز ميشه.
من كه يه بار ديگه ميخوام برم. حيفم مياد از آثار هنريش عكس يا فيلم نگيرم. از يكي از متصدي ها هم پرسيدم كه ميشه عكس يا فيلم گرفت يا نه؟ گفتن مانعي نداره. حالا تصميم نداريد يه قراري چيزي بذاريد؟؟؟ (هنوز نيومده دختر خاله شدم!!)
خوب به هرحال اميدوارم كه بريد و لذت ببريد و همونقدر كه براي من جالب بود براي شما هم جالب باشه.
موفق باشيد و التماس دعا
دوشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۱ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
وقتي صداي تيشه، سافوت گلوله در هم آميخت
چون بيستون بر خاكريز هور عمران دست آويخت

گاه سقوط قصر شيرين و صعود روح فرهاد
گاه خروش موج خون در رود خون از خون اوتاد

آن لحظه را مي گويم آري، لحظه معراج عاشق
تذهيب نقش خون به روي بستر مرگ شقايق


آن لحظه هر تخريب چي، اسطوره اي، اسطوره اي بود
شهنامه سوزان، طوس عرق ريزان و رستم كوره اي بود

فردوسي آسيمه كتابش را لب اروند مي شست
اسطوره اي مردانه تر، جاويد اما راست مي رست


آن لحظه رستم در نگاه يك بسيجي خرد مي شد
صافي پژواك نگاهش در تقابل درد مي شد


فانوس عشق آن لحظه مملو از متون عشق مي شد
خون بسيجي پايه دين و ستون عشــــق مي شد

وقتي بسيجي نرد جان را در قمار عشق مي باخت
در خون افشان بسيجي، با يقين مي شد وضو ساخت

هر جوي خوني جاري و سرخ و روان، بي آب كر بود
در جاي جاي جبهه سجاد و حسين و اكبر و عباس پر بود

از ريزش آبي به آبي در فرات، ايثار جاري ست
زيباست ايثارش، وليكن سهمگين است، كاري ست

آنجا كه عباس از فرات و از زلالش دست برچيد
آنجا خدا را، آري خدا را مي توان ديد

در انبساط سايه سم سواران مي توان ديد
در انقباض حلقه دار تناران مي توان ديد

در انكسار قامت آيينه داران مي توان ديد
در ارتعاش واپسين سربداران مي توان ديد

آري خدا، آري خدا، آري خدا را مي توان ديد...................

رضا اميرخانی
دوشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۱ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا رب الشهداء و الصديقين

قدما مي گويند نطفهء هر شعري از صلب سوالي بسته مي شود:
سوال، سوال احكام بود: آيا سجده بام خانه به تحميل موشك اسكاد سجدهء استحبابي است يا سجدهء واجب؟
سوال، سوال فقهي بود: آيا مي توان موتور كراس را در قبرستان مسلمين دفن كرد، آن هنگامي كه اجزاي بدن بسيجي از قطعات موتور قابل تفكيك نباشد؟
سوال، سوال رياضي بود: پيدا كنيد شهدايي را كه در نابرابري جنگ، صدق كردند و آنگاه نمودار عشق را رسم كنيد. حوزه تعريف از كردستان تا خوزستان، تا خليج فارس، تا آنجا كه پر جبرئيل سوخت!
سوال، سوال تجربي بود: چرا نمي شود پريود ارتعاش قامت سربداري با زمان تناوب نوسانات نخل سوخته اي خارج از دايرهء زمان و مكان يكي شود؟

با خودكار قرمز پاسخ ندهيد، از رنگش عجيب دلم مي گيرد!

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

وقتي كه بام خانه، بر نعش برادر سجده مي كرد
وقتي كه خون در جبهه ياد قتلگه را زنده مي كرد

وقتي كنار كوچه، همسايه به زير تانك مي رفت
وقتي كه جوشن سوي مجنون، بوبيان و خارك مي رفت

وقتي كه بمب خوشه اي در كشتزار پاسداران خوشه مي چيد
وقتي كه در اين آيه ها صدها هزاران سوره مي ديد

وقتي كه نخلي در فراق باغبانش منحني گشت
وقتي ز قسمت، نسبت سر با بسيجي ناتني گشت


وقتي مؤذن از اذان، اشهد فقط گفت
وقتي كه اوج عشق در محراب، تا فردوس آشفت

وقتي كه پيشاني عاشق، نور را بر مهر مي دوخت
در گرمي يك ركعت عاشق، پر جبريل مي سوخت

هر جوي خوني جاري و سرخ و روان، بي آب كر بود
در جاي جاي جبهه سجاد و جسين و اكبر و عباس پر بود

وقتي كه محراب علي را خمسه خمسه پنج پر ساخت
وقتي كه رخسار حسن را شيميايي رنگ انداخت

وقتي فروغ از ديد خونبار حسيني رخت بر بست
وقتي كه آتش در ميان خيمه ها بر جاي بنشست

وقتي كه سجاد اسيري را برايش انفرادي مي بريدند
وقتي كه طرح و نقش و زنجيري به دورش برگزيدند

وقتي كه عباس معاصر جامهء آورد پوشيد
وقتي كه مين را در سن عاشق كسان با وجد بوسيد


وقتي كه دستانش به عشق آباد از خودشهر كوچيد
وقتي كه خونش تا گل گلدسته اي از كتف جوشيد

هر جوي خوني جاري و سرخ و روان، بي آب كر بود
در جاي جاي جبهه سجاد و جسين و اكبر و عباس پر بود

..................
ادامه دارد....


دوشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۱ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا جميل الثناء

چو گردم تنگدل شرح غمت هم با غمت گويم
كه در شرع محبت كفر باشد محــــرم ديگر....

خدايا!
عجيب آنكه، بزرگي و عظمت انسان را، در درد و غم و حرمان قرار دادي، جهان را بدون درد و ناله و حرمان نمي خواهي. ما هم عشاق وجود توييم كه دل سوخته و دست و پا شكسته به سويت مي آييم. تو، ما را در آتش غم سوزاندي و خميرهء خاكي ما را با كيمياي عشق، به روحي فوق زمين و آسمان ها مبدل كردي كه جز تو نمي خواهد و جز تو نمي پرستد....


شهيد چمران
یکشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸۱ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا انيس القلوب

خداي خوبم سلام!
مي خواستم شكرت كنم، ولي ديدم نمي تونم، آخه چطور مي تونم شكر اينهمه نعمت رو كه بي حساب بهم دادي، به جا بيارم؟ چطوري مي تونم ازت تشكر كنم وقتي من هيچم و تو همه چيز؟
خدايا، فقط خودت مي دوني كه چقدر تنها بودم، تا همين ديروز بزرگترين همدمم تنهايي بود و اشك و آه و ناله! نه اميدي، نه دلبستگيي! نه..... همه چيز دارم ولي چقدر تنها بودم، اينهمه آدم، دوست و آشنا، پدر و مادري كه بخاطر نعمت وجودشون نمي دونم چطوري شكرت كنم و.... بين جمع بودم، اما....
هرگز وجود حاضر غايب شنيده اي؟
من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است....
خدايا، در بين مخلوقاتت، يكي رو داشتم كه فكر مي كردم همه چيزمه، تنها اميد زندگيم، تنها رفيق تنهايي هام، تنها دلبستگي من تو اين دنيا... اما لذت با او بودن زياد طول نكشيد، خودت دادي، خودت هم گرفتي و باز هم شكرت. نا اميد شده بودم، زندگي اين دنيا برام بي ارزش شده بود، از همه بيزار شده بودم........... اما باز هم رحمتت رو شامل حالم كردي، بازم بهم نگاه كردي، مي دونم كه همه بنده هاتو دوست داري، حتي اگه بد باشن و ناشكري كنن، بازم انقدر مهربون و بزرگي كه مي بخشيشون، بازم دست مهرباني به سرشون مي كشي، و ما چقدر كوچكيم كه اينها رو دير مي فهميم!
داشتم توي نااميدي و دلمردگي دست و پا مي زدم كه بازم دستمو گرفتي، نمي دونم چطور شد كه خيلي اتفاقي پام به اينجا باز شد، اولش فقط مي خواستم درد دل كنم، مي خواستم اون چيزهايي كه تو دلمه بنويسم تا شايد خالي بشم، سبك بشم و... اما هر روز كه مي گذره با دوستهاي بيشتري آشنا ميشم كه وقتي حرفهاي دلشون رو مي خونم احساس مي كنم ديگه تنها نيستم، خدايا، خودت دوستهاي خوب رو هيچوقت ازم نگير، خدايا، فقط به تو اميد دارم، ميخوام خودم رو از نو بسازم، مي دونم كه مثل هميشه دستمو مي گيري، مثل هميشه بارون رحمتت رو بر سرم مي ريزي.
خودت مي دوني كه چقدر وقت بود با لبخند بيگانه شده بودم، امروز دوباره لبخند به لبم اومد، باهام آشتي كرد و دوباره، اميد، راهي به دل خسته ام باز كرد... خدايا همه اينها رو فقط از تو دارم، كمكم كه لااقل بنده خوبي برات باشم. خدايا كمكم كن، دوستت دارم، خيلي دوستت دارم..........................

مهربان عزيزم و پرياي نازنينم و....، دوستتون دارم، به اين غريبهء كوچك كمك مي كنيد؟؟
تو اين ماه عزيز برام خيلي دعا كنيد.
پريا جان از پيام تبريكت كه تو وبلاگت نوشتي خيلي خيلي ممنونم.
دست حق يارتون باشه.

التماس دعا
شنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۱ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا صاحب الغربا

... مي آيي و ابرهاي متراكم تاريك را مي زدايي و چشمهايي كه حسرت زيارت آفتاب دارند، به نوارش نور و مهرباني مي خواني.
مي آيي، زمين متبرك مي شود، مردابها از سكون مي گريزند و به جستجوي دريا، دشت در دشت، پرسه مي زنند و شكفتن و رستن را به تشنگي خاك مي بخشند.
مي آيي، آسمان ورق مي خورد تا زيباترين شعر آفرينش بر آبي ترين سمت آن نوشته شود.
مي آيي، خوابها در شط ستارگان شسته مي شود و مسافران كهكشان، در جاده سپيد شيري، به ناكجايي بي مرز خواهند كوچيد.
مي آيي، به انسان لبخند مي آموزي و با قلمي از صميميت روي قلبها مي نويسي: هركس مهرباني نمي داند از ما نيست! مي آيي، كتاب گسسته عشق را شيرازه مي بندي! دفتر زندگي را از سر خط مي نويسي. قلمها را در سبزترين مركبها به شوق آفريدن ش.رانگيزترين و بارورترين نوشته ها مي نشاني و سطر سطر حيات را، با خجسته ترين واژه ها آذين مي بندي. مي آيي و همه راههاي گمشده و گمشدگان در راه را با اشارات نوراني به «راه» مي خواني و پاهاي خسته را تواني تازه مي بخشي وشريانها را در حضور خوني تازه به پوياترين و خوش آهنگ ترين «رفتن» و ره سپردن دعوت مي كني.
...........
ااي بي تاب بزرگ! اي روح انتظار! تو مي آيي، همه گسستگي ها، پيوسته مي شوند! همه ناباوريها، به عميق ترين باور مي رسند، همه تزلزل ها به آرامش و استواري مي پيوندند و همه اضطرابها، تشويش ها و دلهره ها، شكسته مي شوند. تو مي آيي و انسان پايان شب را جشن مي گيرد..............
...........
اي خوب! اي امين آسمان! بيا تا زمين، اين همه با آسمان بيگانه نماند. اي باغبان مزرعه انسان! بيا تا باغ اين همه آفت نبيند و شته ها و ساس ها، ساقه هاي ترد را در قساوت دندانهايشان نجوند.
بيا تا دست محبتي بر سر كودك انديشه مان بكشي و ناگهان در پناه دستهايت قامت افرازد و بالندگي را تجربه كند.
اي روح بي تاب ما، بتاب! اي مسافر غريب و غيبت ديرپا، بازآ. همه جاده ها در بهتي غريب، تو را مي خواهند، تو را مي خوانند و نام تو زمزمهء همه كاروانهايي است كه هراس فردا، دلهره عقبه ها و نگراني شبيخون حراميان دارند.
بيش از اين بي شكيبي چشمهاي منتظران و نفسگيرترين لحظه ها را استمرار مپسند.

دكتر محمدرضا سنگري

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
پس كي مي آيي؟ خسته ام، خسته، خودت مي دوني. خودت مي بيني، پس چرا نمياي؟ اين همه انتظار، اينهمه غربت! تو اين دنيا غريبم، غريـــــب... منو درياب....
خدايا، به حق اين ماه عزيزت، خودت خونه دل همه دلخسته ها رو روشن كن، خودت جواب تمام فريادهاي بي صدا رو بده، خودت دست همه ما رو بگير.
خدايا، فقط 1 آرزو دارم..............................................

جمعه ۱٧ آبان ،۱۳۸۱ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا ملجاء قلوب العارفين

عشق يعني ز آتش دل سوختن
شعله ها اندر پي اش افروختن

عشق يعني گم شدن در ياد دوست
دل بريدن زآنچه غير از نام اوست

عشق يعني نيمه شب برخاستن
دل به سوداي رخش آراستن !

عشق يعني همچو گل پرپر شدن
با شميم ياد او بي سر شدن

عشق يعني بال بگشودن سوي او
عاشقانه پر زدن در كوي او

عشق يعني بي دل و شيدا شدن
هر شبم با ذكر او فردا شدن

عشق يعني در سرم سوداي دوست
جاي او در ديده و دل جاي اوست!
پنجشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۱ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا منور القلوب

به من گفتي كه دل دريا كن اي دوست
همه دريــــــا از آن ما كن اي دوســـــت
دلـــــم دريــــــا شد و دادم به دستــــت
مكش دريا به خون پروا كن اي دوســت


به يادت هست؟ تو مي خواندي و من جرعه جرعه مي نوشيدم! حالا، من مي خوانم اما تو...؟ حتي نيستي كه بشنوي!
خواستي دلم را دريا كنم، دلم دريا شد! خواستي تمام دريا را از آن تو كنم، تمام دريا از آن تو شد! پس پرواي تو چه شد؟! مي بيني؟ دريايي كه تو مي خواستي، اينچنين به خون كشيده شد!
باور نمي كنم كه رفتي و من..... اما، هنوز «عشق» ياري مي كند. امروز بسيار خسته ام، شايد فردا، روز ديگري باشد...!
پنجشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۱ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا اسمع السامعين

پاورچين پاورچين مي آيد. صداي قدمهايش را مي شنوم. واي كه چه حضور دلنشيني!
همه جا بوي بهشت مي دهد. چشم باز مي كني و جز نور هيچ نمي بيني، گويي بهار از راه مي رسد، با همان طراوت و شادابي... اما اين بار، اين بهار، در دل تو شكوفا مي شود. چه نيكو فرصتي است، دريابيم اين فرصت بزرگ را.
معرفت را، صداقت را، يكدلي و يكرنگي را، زلال شدن را، جاري شدن را، سجود بر عشق را، ايمان و تقوا را، تمرين كنيم و فاصله دل تا خدا را كمتر و كمتر...
در بحر قرآن شناور شويم و دلها را تصفيه كنيم.

پروردگارا، تو را به حق اين ماه عزيز لياقت نشستن بر سر سفره ات را به همه ما عنايت فرما.
الهي! تمام دلهاي شكسته را با عطر حضور خود، گرمي و روشني بخش و زخم هاي كهنه را مرهم گذار، نا اميدان را اميد بخش و بيقراران را قرار...
خداوندا، قسم به بزرگي و عظمتت كه دل در گرو مهر تو نهادم و جز تو بر كسي اميد نبستم، پناهم باش كه پناهي جز تو ندارم، اي اميد بي پناهان و اي آرامش بخش قلبها...

امشب شب عزيزي ست، گويند كه خداوند در اين شب، به هركدام از بندگانش نظر كند، او را عذاب نخواهد كرد. در اين شب عزيز، دلها را به او مي سپاريم و از درگاهش طلب رحمت و مغفرت داريم...


التماس دعا...


سه‌شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۱ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

واي و، اي واي چه حال است مرا
همه دم فكر وصـــــال است مرا

مـــن و پيمــــــودن آن راه دراز
كه دمي بي تــو محــال است مرا

واي و، اي واي چه حال است مرا
ره تـــــو، راه جـــلال است مرا

من اگـــر جــز ره تـــو، راه روم
قدمــــم عيـــن زوال اســت مرا

واي و، اي واي چه حال است مرا
نگهـــت راز كمـــــال است مرا

دل من در پي آن چشــــم ســياه
كه دگـــر مثل خيــــال است مرا

واي و، اي واي چه حال است مرا
شــوق تو، ثروت و مال است مرا

واي و، اي واي چه حال است مرا
همه شب فكر وصــــال است مرا

سه‌شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۱ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا مقلب القلوب


مي روي و گريه مي آيد مرا
ساعتي بنشين كه باران بگذرد!

آنروز كه چشم به راه بازگشتت بودم و طعم انتظار را با ذره ذره وجود خسته ام، مي چشيدم، جز فردايي روشن به هيچ چيز نمي انديشيدم و آنگاه كه بازگشتي و قلب مشتاقم به سويت پر گشود، هرگز تصور فراقي دوباره (و شايد هميشگي!) در ذهنم جاي نداشت . و اما... از آن روز چندي گذشته است و باز من ماندم و كوله باري از تنهايي و غربت، من ماندم و دلي شكسته از هجرت! من ماندم و نسيم ياد تو و عطر حضور تو در خانه قلبم... من ماندم و سبد سبد خاطره كه تمام عمر با من خواهند ماند. من ماندم و ياد نگاه پاك و عاشق تو... من ماندم و غربتي به وسعت بيكران عشق...
اي كاش مي دانستي كه بي حضور نگاهت هميشه تاريكم...


التماس دعا...
دوشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸۱ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا من اسمه دواء و ذكره شفا

الهي!
اين دل شكسته را جز دستهاي مهربان تو درماني نيست و اين دست بسته را جز از ابر احسان تو باراني، نه.
اين قامت خميده جز به شوق ديدار تو راست نمي شود و اين تنهاي غريب جز در خانه تو هر آنچه خواست نمي شود.
خدايا!
اين قلب هراسناك و لرزان جز در دستهاي تو آرام نمي گيرد و اين خود زبون و خفت كشيده، بي توجه عزيزانه تو سبقت از هرچه پخته و خام نمي گيرد.
خداي من!
اين دانه به خاك نشسته را بي آب و آفتاب تو كجا سر شكفتن هست و اين غريب و خسته را بي ماهتاب لطف تو كي پاي رفتن؟
خدايا!
اين شكاف تنهايي را جز چشمه سار جاودان مهر تو پر نمي كند و غنچه حوائجم بي باغباني تو شكفته نمي شود و غبار اندوه از چهره غم زده ام جز باران رحمت تو نمي شويد و سموم نفسم را جز ترياق رحمت تو درمان نمي كند.
الهي!
اين جگر سوخته در آتش هجرانت را و اين جان گداخته در زير تشعشع سوزان فراقت را هيچ چيز جز خنكاي نسيم وصل تو آرام نمي كند.
خدايا!
دلي كه مسير عمر را در كوير هجران تو طي كرده چسان به غير سبزه زار لقاء تو راضي شود؟
چشمي كه جز به افق انتظار تو دوخته نشده و دور دستها را در پي سايه محو ديدار تو كاويده چگونه جز وصل تو را بپذيرد؟
و پايي كه در هر قدم توان از تو گرفته و با سنگ و خار و خاشاك به شوق تو درآويخته به چه اميد در ديار غير رحل اقامت افكند؟
خدايا!
دلي كه عمري به دنبال تو گشته مگر جز در ميان دستهاي تو قرار مي گيرد؟
اشك اضطرار مرا چه چيز جز دستهاي پاسخ تو خواهد سترد؟ و اين قلب درد آغشته از فراقت را چه چيز جز نسيم مهر تو جان خواهد بخشيد؟
خدايا!
تب سوزنده عشق به تو را چه درمان خواهد كرد جز ديدار تو؟ و زخم عميق و كاري گناه را بر جاي جاي روح دردمندم چه چيز جز غفران تو التيام خواهد بخشيد؟

خداي من!
روي من تنها به تو باز است و دستم تنها به سوي تو دراز.
من اينك اميد از هر چه غير تو بريده ام و بر در خانه كرم تو به تضرع ايستاده ام.
خدايا!
مي شود كه چنين بنده اي را دست محبت بر سرش كشي؟ و سايه خدايي بر سرش بگستري؟ و جز اين نمي شود.
اي زيباي عاشق زيبايي! اي دلرباي زيبا آفرين! اي درياي بي منتهاي بخشش!
اي خداي عزيز!



التماس دعا...

دوشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸۱ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا انيس القلوب

وقتي قلبت سرشار از محبت مي شود، وقتي وجودت يكپارچه شوق مي شود، وقتي سر تا پايت انتظار مي شود، وقتي كه شور در تمامي رگهاي وجودت مي دود و آنگاه كه خود را مي نگري، آب مي شوي و مي فهمي كه دنيا جاي ناكامي است! گفته بودي كه خيلي از كارها، خيلي از حوادث از دست اراده انسان خارج است. پس اگر زماني به يكي از اين كارها احنياجت شد بايد چه كرد؟ بايد آن را نخواست؟ يا اينكه از طلب آن بازماند؟ اگر مثل امروز قلبت سرشار از شور او باشد ولي او از دست اراده ات خارج، آيا بايد آن را رها كني؟ تمام وجودت عقده مي شود، چون با تمامي وجود طالب آني. امروز خدا را شكر كن، خدا را خيلي شكر كن، بيشتر شكر كن، باز هم بيشتر!
حوادثي هست كه يكباره تمام وجودت را آتش مي زند، پيكره ات را متلاشي مي كند. پرواز عقاب است به لانه گنجشكي.
مانده مات و مبهوت. گنگتر از هر زماني. از اين خاطرات، بمان به اين حيراني!
....
تو مي داني كه خداست كه تمام وقايع را رقم مي زند، اوست كه دوستيها را مي سازد، اوست كه آشناييها را برقرار مي كند. اوست كه هرچيز دور از انتظاري را نزديك مي كند. از او مي خواهي كه خودش زمام امورت را به دست گيرد. شايد تا آخر عمرت هم ’او‘ را نبيني. ولي مي داني روزي، روزگار وصل خواهد رسيد. امروز مانده اي به بهت و حيرت...

ماييم و چراغ چشم و ره انتظار دوســــت
تا خواب خوش كه را برد اندر كنار دوست

- دست نوشته هاي شهيد احمدرضا احدي
یکشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۱ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:
يا انيس من لا انيس له


اي شما !
اي تمام عاشقان هر كجا!
از شما سوال مي كنم:
نام يك نفر غريبه را
در شمار نامهايتان اضافه مي كنيد؟!

يك نفر كه تا كنون
ردپاي خويش را
لحن مبهم صداي خويش را
شاعر سروده هاي خويش را نمي شناخت
گرچه بارها و بارها
نام اين هزار نام را
از زبان اين و آن شنيده بود!

يك نفر كه تا همين دو روز پيش
منكر نياز سنگ بود
گريه گياه را نمي سرود
آه را نمي سرود
شعر شانه هاي بي پناه را
حرمت نگاه بي گناه را
و سكوت يك سلام
در ميان راه را نمي سرود

نيمه هاي شب
نبض ماه را نمي گرفت
روزهاي چهارشنبه ساعت چهار
بارها شماره هاي اشتباه را نمي گرفت!

اي شما!
اي تمام نامهاي هركجا!
زير سايبان دستهاي خويش
جاي كوچكي به اين غريب بي پناه مي دهيد؟
اين دل نجيب را
اين تجوج دير باور عجيب را
در ميان خويش
راه مي دهيد؟


یکشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۱ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: