یا مقلب القلوب

بعد از دو سال.... نوشتن برام سخت شده، نه که نخوام نه! نمی تونم انگار... خیلی وقته ننوشتم و غریبه شدم باهاش... دوست ندارم این حال رو... چند روزه عجیب دلم میخواد بنویسم اما انگاری می ترسم.. انگار که سال ها رانندگی نکرده باشی و یک دفعه هوس کنی برونی... ترس داره دیگه.... مخصوصا اگه وسط همین دو خط نوشتن هی صدات کنن مامان مامااااان... رشته افکارت پاره بشه و اون حس از بین بره... یا یه فسقلی بیاد از پاهات آویزون بشه و بخواد که بغلش کنی... فسقلی؟ نه منظورم دخترک نیست چون دیگه خانوم شده و پیش دبستانی میره و خواهر بزرگ تره... بله! یک سال و 4 ماهه که خانواده ما 4 نفری شده و دیگه کو وقت؟! مخصوصا وقتی عضو جدید خانواده پسر باشه و صبح تا شب بچسبه به مامانش! دیگه وقتی برای آدم میمونه؟

از این حرفا که بگذریم ، داشتم می گفتم که هوس نوشتن کردم، هووس خوندن... آخ! کتاب... عشق سال های پیش! چند وقته کتاب نخوندم؟! لااقل همیشه تو کتابخونه ام بود و گاهی حتی فقط نگاهشون می کردم... حالا تو این خونه جدید که از همونم محروم شدم! از بس این مدت اسباب کشی کردیم هی! و باز هم ادامه خواهد داشت، همه کتابای عزیزمو فرستادم تو 20 تا – شاید هم بیشتر- کارتن و فرستادم گوشه انباری... حالا مثل روح سرگردان گاهی ، هی راه میرم و دور خودم می چرخم و دلم کتاب میخواد...  دلم میخواد فیلم ببینم، بنویسم... چقدر از خودم دور شدم... یه مادر تمام عیار که انگار کاری جز بچه داری نداره.. چقدر بده... دوست دارم یه تکونی به خودم بدم و از این رخوت دربیام....

اما دنیای این روزهام هم شیرینی خودش رو داره... درسته از خیلی علایقم دور افتادم اما به جاش دارایی هایی دارم که همه دنیامو مال خودشون کردن... صدای خنده هاشون بهم انرژی میده و قلبم رو می لرزونه... اینها بزرگترین دارایی های من تو این دنیان....

دلم برای اینجا خیلی تنگ شد بود، برای اون وقت ها، برای دوست های خوبم... که حالا هر کدوم گرفتار زندگی های خودشونن و اونها هم شاید زیاد وقت وبلاگ نویسی نداشته باشن...

این روزها همش یاد 11 سال پیش می افتم که برای اولین بار توی این خونه مجازی نوشتم و کم کم کلی دوست پیدا کردم، چه دورانی بود... 11 سال اندازه یه عمره... خیلی از اتفاقات مهم زندگیم اینجا ثبت شدن و گاهی که دلتنگ میشم می خونمشون و میرم به اون دوران...

خوب به سلامتی همین چند خطی که نوشتم یه 10 باری وسطش پاشدم، رفتم و دوباره اومدم و فکر کنم خیلی بی ربط و بدون انسجام شد! اشکالی نداره... همین که نوشتم و حس نوشتنم ارضا شد راضیم!!!!

 

سه‌شنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٢ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

یا لطیف

 

دلش لک زده بودبرای برف بازی...  اصرار پشت اصرار  که ببرمش برف بازی. بردمش کنار پنجره و بیرون را نشانش دادم که برفی در کار نیست. چند تا محله آن طرفتر همه جا سپیدپوش شود، فوق فوقش بارانش به ما می رسد که البته برای همان هم خدا را شکر...

هربار بهش قول می دهم که دفعه بعد می رویم برف بازی ولی دفعه و دفعه های بد می آیند و می روند و هیچی به هیچی.... انقدر زود می آیند و می روند که نوبت به برف بازی دخترک من نمی رسد...

دوست دارد آدم برفی درست کند و گلوله برفی به سمت ما پرتاب کند. آخر سر یک بازی جدید ابداع کرد. من را نشاند روی زمین و گفت که اینجا مثلا برف امده، بیا آدم برفی درست کنیم. همانجا روی قالی یک آدم برفی درست کردیم به  چه بزرگی.. !! دور گردنش شال گردن انداختیم و روی سرش هم یک کلاه گنده گذاشتیم... کلی ذوق کرد! بعد هم گفت حالا بیا به هم برف پرتاب کنیم... کلی دنبال هم دویدیم و به سر و صورت هم برف پاشیدیم  و خندیدیم... به همین سادگی!!

 

پ.ن: بالاخره برف بازی کردیم.. واقعی. هرچند که دیر رسیدیم و برف ها سفت و سخت شده بودند و آدم برفی که هیچ، گوله برف هم نمی شد ساخت ولی به هرحال از هیچی بهتر بود....

 

یکشنبه ٢ بهمن ،۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

یا حبیب القلوب

 

چقدر زود گذشت... مثل یک چشم به هم زدن 3 سال از اون روز بزرگ گذشت... دخترک من حالا 3 سالشه و حسابی بزرگ شده... میشه باهاش صحبت منطقی (!) کرد... حتی ما رو نصیحت می کنه!!! امروز یه شکلات تو دهنم بود و دراز کشیدم رو مبل.. فوری گفت مامان سارا نخواب می پره تو گلوت.. بلافاصله بلند شدم و اعتراف کردم که من اشتباه کردم... یه وقت هایی که اذیت می کنه و گریه و زاری راه میندازه، وقتی می بینه من ناراحت شدم و نگاهش نمی کنم میاد جلو و میگه مامان سارا من مثلا گریه کردما بعد ادای گریه کردن رو درمیاره تا من باور کنم که واقعی نبوده....

قبلا هیچ تصوری از سوالاتی که ممکنه بچه ها بپرسن نداشتم.. چون بچه کوچک اطرافمون نداشتیم یا خیلی کم بودن ... هلیا تو سن سوال پرسیدنه... انقدر که بعضی وقتا کلافه میشم  و کم میارم!  سعی می کنم به همه سوال هاش جواب بدم ولی هر سوال و جوابی به یه سوال و جواب دیگه ختم میشه و این ماجرا همینطور ادامه پیدا می کنه.......

هلیا.. 26 شهریور 87

هلیا ... در 3 سالگی

یکشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳٩٠ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

یا لطیف

دیشب داشت با پرتقال توپ بازی می کرد. با هر زبونی خواستیم راضیش کنیم که اینکار رو نکنه به گوشش نرفت.... توپش(!!!) رو گذاشت رو زمین و با پا شوتش کرد... پاش درد گرفت ولی صداش درنیومد...

رفت خرسیش رو بغل کرد و آروم بهش گفت: ببین خرسی... کار بد کنی اویی میشی ...

****

باید قالب وبلاگ رو عوض کنم و یه دستی به سر رو روش بکشم... هی تصمیم می گیرم دوباره شروع کنم ولی قسمت نمیشه!!!

چهارشنبه ٤ خرداد ،۱۳٩٠ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

یا خالق النور

 

از آخرین جشن شب یلدای ما سال ها گذشته. آن وقت ها شب یلدا که می شد دور هم جمع می شدیم، کرسی می گذاشتیم و روی میزش انار و هندوانه و آجیل می چیدیم ، کنارشان هم یک دیوان حافظ می گذاشتیم و غرق خاطرات پدر بزرگ (که به اش  می گفتیم بابا جون) می شدیم. از جوانی اش ، از سفرهای دور دنیا و تجهیزات صنعتی ای که در سفرهایش می دید و اینجا در کارگاه کوچکش با کمترین امکانات و با دست می ساخت. ساعت ها می گفت و ما می شنیدیم... یک نفس...   آخرش هم تفالی به حافظ می زدیم و به این ترتیب طولانی ترین شب سالمان را جشن می گرفتیم... حالا سال ها از آخرین جشن یلدایمان گذشته....

سال بعد از آخرین یلدایمان بود که آن اتفاق افتاد... اتفاقی که ما را از شنیدن خاطرات شیرین باباجون محروم کرد .. خاطراتی که حتی دیگر خودش هم به خاطر نمی آورد... بعد از آن ما دیگر یلدایی نداشتیم... شب یلدا هم مثل بقیه شب های سال شد... گیرم یک دقیقه طولانی تر.......

دلم یلدا می خواهد... یک یلدای درست و حسابی با باباجون و خاطره هاش، و کرسی و حافظ.


.

سه‌شنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٩ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

یا حبیب من لا حبیب له

سلام....

خیلی دلم می خواد یه چیزی بنویسم یه چیزی که اثری از ناراحتی و دلتنگی توش نباشه... اما دست و دلم به نوشتن نمیره... مدت هاست که انگار نوشتن و مخصوصا وبلاگ نویسی یادم رفته... اصلا انگار بلد نیستم باید از کجا شروع کنم و چی بگم... یادش بخیر اون قدیما که از هر فرصتی برای نوشتن استفاده می کردم هرچند که به درد بخور هم نبودن ولی لااقل خودم آروم می شدم......

همه چی خوبه ، همه چی آرومه .. خدا رو شکر... هلیا خوبه.. خیلی سریع داره بزرگ میشه.. بهش میگم تو عشق کی هستی؟ میگه : مامان... و من قند تو دلم آب میشه... هنوز خوابش مشکل داره ولی من خودمو باهاش وفق دادم... تابستون که بود با هم پارک می رفتیم، بلال می خوردیم، بازی می کردیم و می خندیدیم... کلاس می بردمش، کلاسی که مادر و بچه با هم بودن و همش بازی می کردیم. حالا هوا سرد شده نمی تونیم زیاد پارک بریم... کلاس هم گاهی میریم و گاهی نه..

خلاصه درست تو همین لحظه اومده و میخواد لپ تاپ رو از من بگیره و من باید تمومش کنم :)) پس با اجازه

 

چهارشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

یا انیس القلوب

چه بارون های قشنگی می باره این روزها... بعد از بارون هوا چقدر صاف و تمیز و قشنگ میشه... آسمون اینطوری رو کمتر زمانی میشه تو تهران دید... وقتی می بینم انگار دلم پر می کشه....... وقتی بهار میشه منم هوایی میشم.... ولی امسال یه فرق اساسی با سال های قبل داره.... با اینکه از همه چیز بهار لذت می برم ولی دلم شاد نیست.... خیلی خسته ام ... حساس شدم و زودرنج... حوصله هیچی رو ندارم... زود گریه ام می گیره و مستاصل میشم.... بعضی وقت ها دلم میخواد تنهای تنها باشم ولی نمی تونم...... نمی دونم باید چیکار کنم تا از این حال و هوا دربیام... ولی انگار این حالت همه گیر شده! بیشتر آدم های اطرافم خسته و بی حوصله هستن و این افسرده ترم می کنه.... چرا اینجوری شدیم ما؟

...

هلیا هم این روزا خیلی خسته ام می کنه... کم خواب و بدخواب شده... بعد از کلی کلنجار رفتن باهاش، وقتی که ناامید میشم اشکم سرازیر میشه.. بعد همش فکر می کنم چرا؟ چرا انقدر زود خودمو می بازم؟ چرا انقدر کم حوصله شدم؟ دائم سردردهای وحشتناکی دارم که با هیچ مسکنی آروم نمیشه. از لحظه ای که از خواب بیدار میشم تا شب که می خوابم سرم در حال ترکیدنه... این سردردها فرسوده ام می کنه.... نمی دونم دلیل بی حوصلگی هام سردرده یا دلیل سردردهام بی حوصلگی و...؟

باید یه فکری کنم . یه فکر اساسی ....

چه شروع بدی داشتم.... بعد از ماه ها اینطوری برگشتم.... چقدر دلم برای اون وقت ها تنگ شده................

چهارشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٩ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

یا طبیبنا

سلام... بعد از مدت ها!

عیدتون مبارک....

قصد نداشتم بنویسم چون نمیخواستم بنویسم در حالی که به بعضی چیزها اشاره نکنم... و از حال بد روحیم نگم... نمی دونم چی شد که الان تصمیم گرفتم بنویسم... شاید به خاطر هلیا یا شاید هم به خاطر شمایی که میاید و به اینجا سر می زنید با اینکه خیلی وقته آپ نشده... ممنون که به یادم هستید....

4 روز پیش هلیا 1 ساله شد... هلیای کوچولوی من 1 ساله که همه وجود منو دربر گرفته.... از آخرین باری که نوشتم تا الان دخترک من خیلی بزرگ تر شده ... حالا دیگه همه چیز رو می فهمه. وقتی باهاش حرف می زنیم با دقت گوش میده و بعد عکس العمل مناسب رو نشون میده... خیلی چیزها یاد گرفته... یاد گرفته دستش رو بذار روی گوشش و بگه "اّاّ" به نشانه نماز خوندن... و خیلی چیزهای دیگه که تو این سن بچه ها یاد می گیرن... حالا چند هفته است که راه میره و کلی بهش خوش می گذره... انقدر ددری شده که عزا گرفتم برای زمستون .. نمی دونم چه جوری تو خونه نگهش دارم!

خلاصه که اگه هلیا نبود معلوم نبود تو این ماه های اخیر چی به سر من می اومد!!

این هم دو تا عکس جدید که دو روز قبل از تولدش گرفته شدن....

 

دوشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸۸ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

یا لطیف

این روزها روزهای قشنگی هستن، یک بهار تمام عیار و زیبا... باران به این زیبایی چند وقت بود نباریده بود؟ من عاشق بهارم... وقتی نو شدن و سبز شدن طبیعت رو می بینم یه ولوله ای تو وجودم به پا میشه که پر از شوقم می کنه... وقتی درخت ها رو می بینم که سبز میشن مثل بچه ها ذوق می کنم ... با اینکه فصل بهار فصل آلرژی و خواب آلودگی و... است ولی بازم عاشقشم... امسال بهارم با همه بهارهای دیگه فرق می کنه... منتظرم هوا یکم گرم تر بشه تا بتونم با دخترکم برم بیرون ... یکمی تو هوای دلپذیر بهاری نفس بکشه...

دختر کوچولوی من حسابی بزرگ شده... البته جثه اش نه! هر روز چیزهای جدیدتری یاد می گیره که دل من و باباش رو می بره.. واقعا بزرگ شدن یک بچه و سرعت یادگیریش آدم رو متحیر می کنه... کاری که تا الان نمی تونه انجام بده ، چند دقیقه بعد با قدرت تمام انجام میده و خودش هم متوجه میشه و خوشحالی می کنه.... بچه ها خیلی زیبا هستن و دوست داشتنی و باعث میشن آدم خیلی چیزها رو عمیق تر درک کنه ، خصوصا قدرت بی انتهای خالقش رو.... بعضی وقت ها کارهای هلیا رو که می بینم به خودم میگم آخه اینها رو کی یادش داده؟ یادمه وقتی می خواست قلت زدن رو شروع کنه، اول یاد گرفت که از حالت طاقباز به پهلو بشه، چه ذوقی می کردیم ما... بعد از پهلو به دمر .... یادم نمیره که چه تلاشی می کرد تا از حالت دمر دوباره به طاقباز برگرده ولی نمی تونست، اون موقع همش فکر می کردم باید کمکش کرد. باید یادش داد... اما دیدم کس دیگه ای کمکش می کنه و یادش میده و لازم نیست من نگران باشم! وقتی می دیدم دستش رو اول میذاره زیر تنش و بعد خودش رو به عقب هل میده و بعد طاقباز میشه از تعجب شاخ درمی آوردم... ولی اون کم کم با تلاش قابل ملاحظه ای انقدر این کار رو تکرار کرد تا کاملا حرفه ای شد!

این مال خیلی وقت پیشه. حالا کارهای خیلی خیلی بیشتری می کنه و با سرعت عجیبی داره کارهای جدید انجام میده...بعضی وقت ها دلم میخواد قورتش بدم!

 

 

یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۸ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها:

یا مقلب القلوب و الابصار

سال 87 دیگه داره آخرین نفس هاشو می زنه... همه جا بوی عید میاد ...بوی تازگی... من عاشق این حال و هوام...

فکر کنم امسال هیچوقت از ذهن من پاک نشه... یه سال پر ماجرا... پر از اتفاق های بد و خوب... به خصوص نیمه اول سال...

بابا جون پرواز کرد:

15 خرداد 87 وقتی صبح زود تلفن زنگ زد و مامان در حالی که سعی می کرد آروم باشه بهم گفت که حال باباجون – بابابزرگم- بده و دارن میرن مهرشهر... انگار یه چیزی تو قلبم ریخت پایین... گوشی رو گذاشتم و آقای همسر رو بیدار کردم و گفتم باباجون رفت..... با اینکه مامان چیزی نگفت اما فهمیدم همه چی تموم شده. فهمیدم که دیگه هیچوقت اون خنده های قشنگ رو نمی بینم... بابا جونم بعد از سال ها مریضی و درد و رنج بالاخره به آرامش ابدی رسید... اون روزها در حالی که منتظر یه مهمون کوچولو بودم تنها چیزی که باعث می شد غم نبودن بابا رو تحمل کنم این بود که مطمئن بودم اون حالا دیگه هیچ دردی نداره و آرام آرامه.. اون روز صبح وقتی رفتم بالا سرش تنها چیزی که دلم می خواست این بود که یه بار دیگه صداشو بشنوم و پیشونیش رو ببوسم ولی فقط تونستم نگاهش کنم و باهاش خداحافظی کنم...

بابایی امسال اولین نوروزی هست که تو بین ما نیستی... عیدت مبارک.... می دونم که اونجا بیشتر بهت خوش می گذره..........

حاج آقا هم رفت..

دو ماه بعد از رفتن بابا، شوهر عمه ام که بهش می گفتیم حاج آقا، رفت پیش بابا... او هم شرایط مشابه بابا داشت... مریض و بدحال... هیچوقت یادم نمیره آخرین باری که دیدمش انقدر بغض داشتم که به سختی می تونستم صحبت کنم... ولی وقتی که رفت نتونستم برم اصفهان بدرقه اش..

 

اولین مهمون کوچولو

بعد از 2 تا اتفاق تلخ و گذشتن از روزهای خیلی سخت... یه اتفاق شیرین افتاد که هنوز هم وقتی یادش می افتم اشک شادی تو چشمهام جمع میشه... یادمه از 2-3 روز قبلش کلی هیجان داشتم طوری که شب ها خوابم نمی برد... تا بالاخره تو روز هفتم شهریور قشنگ ترین براددزاده دنیا چشمهای خوشگلش رو به این دنیا باز کرد و دل همه رو برد....نیکا.. نیکای عزیز من که یه جور خیلی عجیبی عاشقشم و هروقت با اون چشمهای معصوم و نازش نگاهم می کنه دلم ضعف میره... وجود نیکا همه تلخی ها رو کمرنگ کرد و باعث شد روزهای شادی رو تجربه کنیم... حالا نیکا کوچولو  تو نیمه های هفت ماهگی هست و شدیدا خوش اخلاق و دوست داشتنی و زیبا... نیکای من... من عاشق ترین عمه دنیاااام...

 

دنیای من عوض شد...

19 روز بعد از تولد نیکا... دومین مهمون کوچولوی خانواده ... دخترم... هلیا.. پا روی چشمهای ما گذاشت و با اومدنش همه زندگیمون رو زیر و رو کرد... صبح روز 26 شهریور... وقتی راهی بیمارستان شدم فقط و فقط به این فکر می کردم که دخترم به سلامت به دنیا بیاد... لحظه ها انقدر کند می گذشت که دلم میخواست چشمهامو ببندم و وقتی باز می کنم  وجود هلیا رو تو آغوشم حس کنم... و بالاخره بعد از 2 ساعت در حالی که خیلی آروم بودم و هیچ اضطرابی نداشتم – بر خلاف تصورم-  تنها چیزی که بود هیجان بود و انتظار... یک دفعه به یک دنیای دیگه پرتاب شدم... من مادر شدم... اتفاقی که ماه ها منتظرش بودم... وقتی توی اتاق عمل برای اولین بار دیدمش و بوسیدمش حس کردم همونیه که انتظارش رو داشتم... انقدر برام آشنا بود که هیچ احساس غریبگی نداشتم... حالا دقیقا 6 ماه و یک روز از اون روز گذشته .. دخترکم امسال اولین نوروز زندگیش رو تجربه خواهد کرد... امسال؛ تحویل سال، ما یک خانواده سه نفری هستیم و نوروز رو در حالی جشن می گیریم که یک دخترک شیطون و بازیگوش و شیرین در کنارمون داریم، که با خنده های قشنگش لحظه هامون رو زیبا می کنه.......

 

سال نوی همتون مبارک... امیدوارم سال 88 برای همه سال خوب و پر برکت و پر از شادی باشه.... موقع تحویل سال ما رو هم فراموش نکنید...

سه‌شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٧ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()
تگ ها: